۳۰.۹.۸۷

اوباما یک مقام رسمی مختص به بهبود مناسبات با ایران ایجاد میکند

.

لینک این مطلب در بالاترین

به گزارش روزنامه «واشینگتن تایمز»، باراک اوباما رئیس جمهور منتخب امریکا یک مقام رسمی برای هماهنگ کردن تلاشهای مختلف در جهت بهبود و گسترش مناسبات با ایران در دولت خود ایجاد میکند. به نوشته این گزارش، وی در حال حاضر مشغول جستجو برای انتخاب یک دیپلمات برای پر کردن مقام فوق میباشد.

.

این روزنامه یاد آوری میکند که اوباما در هنگام مبارزات انتخاباتی خود قول داده بود که برای گفتگو با ایران بدون هیچ پیش شرطی تلاش خواهد کرد، و سپس به نقل از یک مقام مسئول در وزارت امور خارجه امریکا مینویسد که ایدهٔ ایجاد یک مقام رسمی که به هماهنگی مناسبات ایران و امریکا اختصاص داشته باشد در اوایل این ماه در دیدارهائی که بین آقای اوباما و خانم هیلاری کلینتون و تیم ایشان صورت گرفتند مورد بحث قرار گرفته بود. وی ادامه داد که قرار بر این شده است این مقام جدید کار خود را در چارچوب امکانات دیپلماتیک موجود آغاز کند. این مقام مسئول تقاضا کرده است نامی از وی ذکر نشود چرا که هنوز از فرد نامزد برای احراز این مقام نامی اعلام نشده است.

.

.

۲۸.۹.۸۷

گشت غمناک دل و جان عقاب ، چو ازو دور شد ايام شباب

.

بار الها، عقاب همتان خود را به خاک ذلت مسپار
و گر سپردی مرغان خانگی بر ایشان مگمار

عکاس: ناشناس

.

.

پرویز ناتل خانلری:
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

.

ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد

.

بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد

.

خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند

.

صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار

.

گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت

.

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان

.

كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

.

آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد

.

ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت

.

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت

.

صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود

.

آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

.

سنگ ها ا زكف طفان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

.

سا له ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار

.

بر سر شاخ و را ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

.

گفت كه اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد

.

مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي

.

گفت ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

.

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

.

دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم

.

اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش

.

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون

.

ليك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود

.

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد

.

در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد

.

زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه مرا عمر ، حبابي است بر آب

.

راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است

.

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت

.

گر چه ا زعمر ،‌دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست

.

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

.

تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

.

پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت

.

ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين

.

از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود

.

عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است

.

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز

.

زاغ گفت ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري

.

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
رگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

.

ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر ا زاين همه پرواز چه سود ؟

.

پدر من كه پس ا زسيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند

.

بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير

.

بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نر سانند گزند

.

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزند ست و ضرر

.

تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك

.

ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم

.

زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب

.

ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است

.

گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست

.

خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

.

ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست

.

من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر بر زن و هر كو دانم

.

خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم

.

خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست

.

****

.

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ

.

بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور

.

نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن

.

آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

.

گفت خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست

.

مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم

.

گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند

.

****

.

عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر

.

ابر راديده به زير پر خويش
حيوان راهمه فرمانبر خويش

.

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر

.

سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او

.

اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند

.

بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود

.

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديدهٔ خويش

.

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر

.

فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست

.

ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست

.

آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود

.

بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت اي يار ببخشاي مرا

.

سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز

.

من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني

.

گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

.

****

.

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت

.

سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد

.

لحظه ای چند بر اين لوح كبود
‎نقطه ای بود و سپس هيچ نبود

.

.

۲۷.۹.۸۷

آخر احترام به زنان

.

این آگهی فرانسوی را امروز دیدم. تبلیغ تامپون های زنانه Tampax هست.

هرچه فکرش را میکنم موندم که چی بگم. به نظرم بدون شرح‌ بذارم خیلی سنگین تره.

بیخود نیست سیمون دوبووار فرانسوی از آب در اومد ...

.

.

متن فرانسوی روی عکس میگه «من مثل ماهی توی آب هستم!»
[«مثل ماهی در آب بودن» یک اصطلاح‌ فرانسوی هست که به معنی بیخیال بودن، یا راحت بودن زندگی هست.
اشاره است به اینکه ماهی به راحتی و چالاکی در محیط زندگی خودش، یعنی در آب زندگی و شنا میکند]

.

.

۲۵.۹.۸۷

نهی از منکر، تفکیک قوا، قانون اساسی، و تکامل «فردیت»

.

.

در قسمت قبلی این بحث از پدیدهٔ امر به معروف و نهی از منکر صحبت کردم، و ارتباطی که معتقدم بین این الگوی رفتار اجتماعی و ساختار ذهنی-اجتماعی پیشا مدرن وجود دارد، که در آن مفهوم «فرد» به عنوان پدیده ای جدا و مستقل از «دیگران» از یکسو و از «حکومت» از سوی دیگر، هنوز تجلی عملی و نهادین پیدا نکرده است.

در همان جا صحبت همچنین از این کردم که جامعه ایران در تاریخ معاصر خودش حالت جالب و «بینابینی» را از خودش نشان داده است، به این صورت که از یکطرف بر خلاف جوامعی مانند افغانستان و یا عربستان سعودی جامعه ایرانی اجازه نهادینه شدن پدیده دخالت در محدوده شخصی افراد در قالب سازمان یا وزارتی تحت عنوان نهی از منکر را نداده است، اما در عین حال بر خلاف جوامعی مثل کشور های غربی، قادر به تولید یک ساختار اجتماعی و قانونی که در آن حقوق «فرد» صریحا محفوظ و مصون از تعرض شناخته شده باشد نیز نبوده است.

صحبت همچنین از این شد که در جوامعی که تفکیک سه گانهٔ مبنی بر استقلال «فرد» از دیگر افراد از یکطرف و از حکومت از طرف دیگر صورت نپذیرفته است امتزاج این مفاهیم میتواند تا جائی عمیق باشد که فرد و زندگی خصوصی او در هر لحظه جزء و «محرم» افراد دیگر اجتماع (نهی از منکر و امر به معروف) و نیز سیستم مرکزی قدرت (دخالت حکومت در حیطه شخصی) محسوب گردد، تا جائی که حتی شخصی ترین جنبه های زندگی افراد چنین جامعه ای نیز میتوانند محل دخالت و نقطه تجلی خواسته های جامعه و حکومت، و به عبارت دیگر، «سیاسی» باشند.

پس این دقیقا همین کیفیت امتزاجی (زمانی که سه عنصر «فرد»، «اجتماع» و «حکومت» هنوز در ترکیب دست نخورده ابتدائی یا «ارگانیک» خود، از یکدیگر سوا نشده اند و در هم فرو خفته اند) یک اجتماع است که موجب میشود یک فرد بتواند در آن واحد خود را در معرض رسوخ و دخالت کامل «حکومت» در تمام جنبه های زندگی خود ببیند، و در عین حال خود نیز به عنوان چشمی در انتهای یک «شاخک اجرائی» از همان سیستم قدرت به عنوان ابزار اساسی رسوخ قدرت به حریم خصوصی دیگران (در شکل نهی از منکر یا امر به معروف) عمل کند.

اما از سوی دیگر، و درست به همان دلائلی که اشاره شد، سیر تحول یک جامعه به سوی درک «مدرن» از فردیت را میتوان در ساختارهای بزرگتر اجتماعی و سیاسی نیز منعکس دید. به عنوان نمونه، یکی از پیامد های مستقیم تفکیک صریح بین فرد، اجتماع، و حکومت در جامعه ای با ساختار «مدرن»، ظهور اجتناب ناپذیر نیاز به تفکیک های ساختاری در بدنه سیستم قدرت میباشد، پدیده ای که به روشنی در تاریخ تکاملی حکومت های دموکراتیک غربی تحت عنوان پدیدهٔ «تفکیک قوا» قابل مشاهده است. در متن ماده شانزدهم اعلامیه حقوق بشر و شهروند که در قرن هجدهم در فرانسه نوشته شده، آمده است: «در جامعه­ ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد، قانون اساسی وجود ندارد»

واقعیت این است که حتی با نگاهی سطحی به تاریخ تحول سیستم های سیاسی و حکومتی ایران در دو سه قرن گذشته میتوان مشاهده کرد که اندیشهٔ «تفکیک قوا» تنها در حدود اواخر قرن نوزدهم به صحنه تفکر سیاسی ایران آمد، و آن هم حاصل از تاثیر دیدگاههائی بود که به همراه «منورالفکرانی» که در اروپا به تحصیل پرداخته بودند به ایران «وارد شد».

به عبارت دیگر، مفهوم تفکیک قوا از سر آغاز اندیشه ای بومی و زاده از تنشها و تکامل اجتماعی درونی ایران نبوده است. این البته بدین مفهوم نیست که اگر این اندیشه از اروپا «وارد» نگشته بود تفکر بومی هرگز به آن نائل نمیگردید، و در واقع تفاوت اساسی هم نباید بین این دو روند قائل گشت. اما در هر صورت برای اولین بار این در هنگام برقراری نظام مشروطه و همزمان با پیدایش مبحثی به نام «قانون اساسی» بود که موضوع تفکیک قوا در ایران مجال نمود رسمی یافت ، تا سر انجام نیز در متن متممی که بعد ها به قانون اساسی نظام «سلطنت مشروطه» (که نخستین قانون اساسی ایران به شمار میآید) اضافه شد، موضوع تفکیک قوا نیز عملا منظور گردید.

باید در نظر داشت که همزمانی ظهور مباحث تفکیک قوا و قانون اساسی در ایران در عین حال پر مفهوم و طبیعی است. پر مفهوم از آن جهت که منعکس کننده بروز تغییرات مهمی در قالب و اسکلت تفکر سیاسی و اجتماعی گردانندگان کشور بود (همانطور که اشاره شد، حتی اگر این مفاهیم را عمدتا وارداتی محسوب کنیم باز تفاوتی در این حقیقت مهم نخواهد داشت)، و طبیعی از آن جهت که هر دوی این مباحث به یک پروسه اجتماعی مربوط میباشند، که عبارت باشد از نحوه استدراک و تعریف «فرد» در یک جامعه، و بنا بر آن تعریف، نحوه ادراک روابط میان فرد و اجتماع از یک سو، و فرد، اجتماع، و قدرت حاکمه از سوی دیگر.

اجازه بدهید بیشتر توضیح دهم.

برای بهتر مجسم کردن این همزمانی و طبیعی بودن آن میتوان روند تاریخی پیدایش فلسفه های اجتماعی و مدل های سیاسی در جوامع مختلف ، و موازی بودن مدام مسیر آن روند را با جریان پدید آمدن تعاریف جدید از «فرد» و جدا شدن تدریجی آن از توده ای کمابیش بی شکل به نام «جمع» در نظر گرفت. حقیقت آن است که هنگامی که یونان باستان برای اولین بار آغاز به تعریف «خود» در مقابل «دیگری» کرده بود، و در همان روزهائی که با این تعریف متفکران یونان برای اولین بار در تاریخ تکامل اندیشه بشری قادر به تولید ایدهٔ «دموکراسی» گردیده بودند، درست در همان روزها ارسطو نیز از «قانون اساسی» سخن میگفت و اندیشهٔ یک سیستم انتزاعی اما منظوم را ارائه کرد که به عنوان نماینده «خواست جمعی» افراد یک جامعه، قدرتی فراتر از قدرت هر فرد «حاکم» بر جامعه داشته باشد، قانونی که نه از بالا به پائین، و نه به نمایندگی از سوی خدا یا خدایانی، بلکه از دل تک تک «افراد» آن اجتماع ریشه گرفته باشد، و در حرکتی از پائین به بالا شکل جامعه را و ساختار اختیارات و محدوده عملکرد قدرتهای اداره کننده جامعه را تعریف کند.

این همان اندیشهٔ قدرتمند ارسطو و یونان کلاسیک بود که باز آمد تا تحت عنوان «قانون شهروندی» رم در دست «ژوستینین» ظاهر شود ، و یا بیش از هزار سال بعدتر در «مگنا کارتا»ی انگلیس و یا باز هم بعد تر در قالب قوانین اساسی مدرن باز زاده شد تا قرنها دموکراسی اروپائی را مرجع و نقشه راه شود.

در هر حال در حدود دو هزار سال پس از «قانون اساسی آتن»، ایران هم صاحب اولین قانون اساسی خودش شد، قانونی که در واقعیت چندان هم "اساسی" نبود، بلکه شاید بیشتر شبیه به یک «مگنا کارتا»ی ایرانی بود که در حقیقت فصل خطابش بیشتر مناسبات بین روحانیت و پادشاه بود تا پی ریزی دقیق و حساب شده یک سیستم برای قانونمند کردن روابط بین حکومت و افراد جامعه.

اما در حکایت داستان مشروطه و روند قانونی شدن مناسبات فرد و حکومت شعر حکیم شیرازی شاید بی ربط نباشد که گفت

هر که در خردی اش ادب نکنند، در بزرگی صلاح از او برخاست

چوب تر را چنانکه خواهی پیچ، نشود خشک جز به آتش راست

به هر حال فرهنگ ایرانی درخت پیری بود و تاب و پیچ شاخه های خشکش حاصل هزاران سال زیستن گروهی انسان تحت حکومت خدا و پادشاهی که نماینده مستقیم او بر زمین محسوب میشد بود، و امکان پذیر نبود که بخواهد به همین سادگی خودش را تسلیم افکار و ایده هائی کند که از سرزمینهائی دیگر با تاریخ و حکایاتی دیگر آمده بودند. امکان نداشت، به عبارت دیگر، که قوانینی که ریشه در دیدگاههای مدرن فرد گرایانه داشتند بخواهند به همین سادگی در بطن و متن زندگی ایرانی پیوند بخورند.

«به موازات (یا شاید بشود گفت در عکس العمل به) ظهور مفهوم «مشروطه خواهی»، روحانیون، این نمایندگان دست دوم خدا (نماینده دست اول شخص پادشاه بود)، به ادعای سهم خود آمدند و جنبش «مشروعه‌خواهی» را به راه انداختند. این جنبش موازی که از ریشه های عمیق در دل جامعه سود میبرد به راحتی موفق شد سهم درشتی از میراث قدرت شاهان را نصیب خود کند، تا جائی که، به قول یک محقق (ناصر رحیم‌ خانی)، تحت تاثیر مشروعه خواهان
عمدهٔ اصول متمم قانون اساسی رنگ شریعت گرفت. نظارت علما بر تدوین و تصویب قوانین تحمیل شد. انفکاک «قوه‌ی روحانی» از «قوه‌ی سیاسی» پذیرفته نشد و برابری ایرانیان- صرف نظر از مذهب- به غبار ابهام آلوده شد.

اما حتی با این شرایط نیز آنچه قابل انکار نبود پیدایش «قانون اساسی» بود که در نفس خود قدمی بزرگ به سوی محدود کردن قدرت «پادشاه» یا هر کس دیگری که مکان «دیکتاتور» را به دست داشت بود، و بخصوص آنکه متممی که به آن اضافه شد حتی اشاره ای صریح هم به قانونمند کردن قدرت حکومت در رابطه با افراد جامعه داشت.

اصل 27 متمم قانون اساسی مشروطیت ساختار قدرت كشور را به سه قوه کمابیش مجزا از هم «تفكیك» ‌کرد، که عبارت باشند از قوۀ قانونگذاری یا «قوه مقننه» که شامل شاه و دو مجلس شورای ملی و سنا میشد،‌ قوۀ قضائیه که محدوده قدرت روحانیون و قضات در قالب محاكم «شرعیه» و «عدلیه» بود («محاکم شرعیه» در دست روحانیون بود و به مسائل حسبی و خانوادگی می پرداخت، و «محاکم عرفیه» قلمرو قضات دادگستری بود و به دعاوی مدنی و کیفری رسیدگی میکرد). و بالاخره سومین «قوه» در قانون اساسی مشروطیت ، که حوزهٔ اعمال قدرت مستقیم بر امور مختلف جامعه تحت نام «قوه مجریه» بود، که کمابیش در کنترل شخص پادشاه باقی ماند. توجه کنید که این قانون انقلابی و شدیدا «مدرنیزه» شده هم‌ اگرچه سه حوزه قدرت را از یكدیگر ممتاز و منفصل معرفی می‌كند، اما در عین حال شاه را هم در قوۀ مجریه و هم در قوۀ مقننه دارای حق دخالت مستقیم می‌شمارد.

با برقرار شدن حکومت مشروطه سلطنتی، و بخصوص با شروع سلطنت خانواده پهلوی، روند «مدرنیزاسیون وارداتی» که به آرامی از اواخر قرن ۱۸ شروع شده بود در طی قرون نوزدهم و بیستم با سرعت بیش از پیش ادامه یافت، و جامعه ایرانی آرام آرام به سوی یک پارادایم شخصیتی «دولایه» پیش خزید، تا جائی که با رسیدن نیمه دوم قرن بیستم ایران را میشد کشوری اساسا دو شخصیته دانست، با یک شخصیت که همچون درختی پیر ریشه در اعماق زمین مذهب و سنت گسترده بود، و شخصیتی دیگر که همچون بالونی از هوای گرم در تلاش بود تا از خاک قرون پای بگسلاند و به آغوش آسمان باز تمدن غرب که او را به هزار عشوه به خود میخواند پر بگشاید.

به این ترتیب شاید بتوان یکی از عوامل اصلی توضیح‌ دهنده تفاوت بین ایران و افغانستان یا عربستان را در همین دو شقه گی فرهنگ ایرانی جستجو کرد. به عبارت دیگر، شاید گزافه نباشد اگر بگوئیم مثلا این «دو دلی» را که میتوان در ایران بعد از انقلاب نسبت به پدیده هائی از قبیل همین نهادینه کردن امر به معروف و نهی از منکر مشاهده کرد شواهد خوبی از این دوپاره گی میباشند. جامعه ایران در حال حاضر بیشتر به بچه قورباغه ای میماند که نه آنقدر خردسال است که آبشش داشته باشد و در آب زنده بماند، و نه آنقدر پیر که پاهایش توان راه رفتن بر خاک به او بدهند. نه آنقدر در بیخبری از مفهوم «فردیت» خفته است که حقوق فردی را بتواند یکجا به دست حکومتی از قبیل طالبان یا آل سعود ببخشد، و نه آنقدر این معنی و مفهوم در رفتار و پندار جمعی وفردیش قوام یافته که قادر به برگماشتن حکومتی صراحتا دموکراتیک بر زندگی خود باشد.

و در اوج و بحبوحه چنان حیرت و درد و پارگی بود که پهلوی مادر پیرمان شکافت تا از دلش فرزندی سرکش و پر سودا با نام انقلاب اسلامی به دنیا در آید، و بدون اینکه حتی خود رهبرانش هم الزاما بدانند یا بخواهند، وظیفه تداوی درد کهنه دو شقه گی ایران را از طریق به روشنائی روز کشاندن هر دو صورت جامعه ژانوس گونه مان بر عهده بگیرد. حقیقت اینست که سیستم ابداعی که به نام «جمهوری اسلامی» مشهور گشته است، ملغمه بسیار شفافی است از دو شخصیت جداگانهٔ روان ایرانی، که همان سنت باشند و مدرنیته.

.

.

۲۴.۹.۸۷

ما در ایجاد خطر برای صلح جهانی سابقه دار هستیم !

.

این تصویر از احمد شاه، شاه خردسال قاجار است که در یازده سالگی به پادشاهی ایران رسید.

تیتر بالای تصویر، که در مجله «اخبار مصور لندن» منتشر شده است میگوید:

.

پادشاه سرزمینی که میتواند خطری برای صلح‌ جهانی باشد

.

و متن درشت زیر عکس اضافه میکند:

.

در راس کشوری در خطر فروپاشی :
احمد شاه، «شاه شاهان» چهارده سالهٔ پرشیا

.

برای مشاهده نسخه بزرگتر روی تصویر کلیک کنید

.

.

۲۰.۹.۸۷

تناقض بنیانی پدیدهٔ «نهی از منکر» با مفهوم مدرن «فردیت»

.

.

قسمت دوم این متن را میتوانید اینجا بخوانید

وقتی طالبان در افغانستان به حکومت رسیدند، یکی از اولین کارهائی که کردند ایجاد وزارت خانه ای بود تحت عنوان «وزارت نهی از منکر» .

وقتی بعدها امریکائیها تصمیم گرفتند بالاخره بساط عیش و عشرت طالبان را (به هر حال کیف میکردند، مملکتی دستشان بود و هر کاری عشقشان بود میکردند، برای من این تعریف دقیق عیش و عشرت است) برچینند و دولت کرزائی را به کار بگمارند، خیلی ها این رویا را داشتند که جامعه افغان از این رو به آن رو خواهد چرخید و اصلا الگوئی از آزادی و سیستم دموکراتیک در منطقه خواهد شد. نیازی به شرح نیست که چنین اتفاقی نمیتوانست بیافتد، و نیافتاد. اما تلخ تر از آن این که حتی بسیاری از واقعیتهای سیاه طالبانی نیز باز طلب برگشت کردند و نهایتا هم عملا برگشتند. یکی از این واقعیتها وزارت نهی از منکر بود که در قالب نهادی به نام « اداره امر به معروف و نهی از منکر » به صحنه بازگشت.

در عربستان نیز سازمانی وجود دارد به نام هیئت امر به معروف و نهی از منکر، که مسئول سیستماتیک کردن این سیاست دخالت مردم در زندگی یکدیگر میباشد. علاوه بر دخالت مستقیم در جنبه های مختلف زندگی شخصی از قبیل لباس پوشیدن، صحبت کردن (با جنس مخالف)، مشاهده کردن فیلم و گوش دادن به موسیقی دلخواه، و نوع همامیزی جنسی افراد، این نهاد همچنین مردم را نی به دخالت مستقیم در زندگی یکدیگر تشویق میکند، و به تازگی این امکان را هم برای مردم عادی به وجود آورده است که اگر دخالت انان موثر نیافتاد بتوانند از طریق سایت اینترنتی آنها گزارش فردی که نهی از منکر آنان را رد کرده است را به ان سازمان بدهند.

در ایران بعد از انقلاب اسلامی آیت الله خمینی هم علاقه داشت چنین وزارت خانه ای را برپا کند، اما موفق نشد، و به جای آن از یکطرف «کمیته های انقلاب اسلامی» به وجود آمد، که وظیفه اصلی شان اجرائی کردن نهی از منکر تحت عنوان حراست از انقلاب اسلامي و حفاظت از جان و مال و ناموس مردم تعریف شده بود، و از طرف دیگر هم «وزارت ارشاد اسلامی» درست شد، که خوشبختانه بر خلاف اسم دهشتناکش، شتر گاو پلنگی بیش نبود که از ادغام چند وزارت خانه و سازمان قبلی، از قبیل فرهنگ و هنر و اطلاعات و جهانگردی و غیره به وجود آمده بود و نهایتا هم اسمش شد «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی»، و توجهش هم بیشتر روی مسائل فرهنگی و توریسم و از این قبیل متمرکز شد.

در سالهای پس از آیت الله خمینی چند بار نیز افراد مختلفی به بهانه های متفاوتی تلاش کردند تا تفکر نهی از منکری را به صورتی «ناب» تر از قالبهائی مثل نیروی انتظامی یا حتی بسیج مستضعفین به جامعه تزریق کنند، که یکی از آخرین نمونه های آن تلاش احمدی نژاد برای ایجاد سازمانی تحت نام نهی از منکر و امر به معروف بود، اما به فال نیک باید گرفت این حقیقت را که چنین پروژه ای هرگز به واقعیت نپیوست، و وزارت خانه ای با وظیفهٔ نهی از منکر هرگز در ایران وجود خارجی پیدا نکرد.

موضوعی که دوست دارم اینجا مطرح‌ کنم اینست که تناقضی بنیادین بین مدرنیته و فلسفه «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد که بایستی از نزدیک مورد مداقه هر کسی که علاقه ای به سئوال جامعه ایرانی و گذار آن به دموکراسی دارد قرار بگیرد.

یکی از پدیده هائی که تاریخ دانان و جامعه شناسان به وضوح‌ نشان داده اند از نشانه های گذار یک جامعه از ساختار اجتماعی «پیشامدرن» به ساختار اجتماعی «مدرن» میباشد، تغییر در نوع تعابیر ذهنی و عملی است که آن جامعه از مفهوم «فرد» و فردیت اعضای خود ارائه میدهد. به عبارت دقیقتر، یکی از نشانه های غیر قابل اشتباه ورود جامعه ای به ذهنیت مدرن ورود جدی و عملی مفاهیمی همچون «فردیت» و «حریم خصوصی» به حوزه های مختلف زندگی روزمره آن اجتماع، از جنبه های قانونی و عرفی گرفته تا رفتارهای اجتماعی و اقتصادی و حتی حالات روانی افراد آن، میباشد.

به عبارت دیگر، زمانی که ماتریس منطقی که زیربنای مدل قانونی و عرفی جامعه ای را تشکیل میدهد بر پایه عدم تفکیک عمیق افراد و حدود آنان از یکدیگر بنا شده باشد، طبیعتا هنجارهای جمعی و رفتارهای اجتماعی که طبق آن هنجارها مجوز قانونی یا عرفی برای بروز میابند رفتارهائی هستند که با چنان منطقی همخوانی دارند، و رفتارهائی که توسط آن سیستم توصیه و حتی «الزام» میگردند رفتارهائی هستند که به صرف وجود خود آن منطق را تقویت و تعمیم میبخشند.

تناقض آشکاری که اشاره شد بین تفکر مدرن و فلسفه امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد را میتوان دقیقا بر همین محور تعریف و تعیین «حریم خصوصی افراد» تشخیص داد. یک واقعیت ساده ای که این تناقض را روشن میکند از این قرار است که فلسفه «امر به معروف و نهی از منکر» مبتنی بر ساختار اجتماعی کهن و تعبیری از «فردیت» شخص است که در آن مرزهای شخصی بین افرادی که اعضای یک جامعه میباشند قابل تفکیک به معنای واقعی محسوب نمیگردند.

به عبارت دیگر، محدوده خصوصی و شخصی فرد در چنین ساختاری اجتماعی دارای هیچگونه «حرمت» خاص نمیباشد، و در واقع هر «فرد» نه تنها در ارتباط با دیگر «افراد» از فردیت خود عاری است، بلکه در قبال سیستم قدرتی که زمام امور آن جامعه را در دست دارد نیز دارای هیچ «هویت» یا «فردیت» جدا و قابل دفاعی نمیباشد. در واقع این عدم تفکیک فرد از افراد و از «حکومت» میتواند تا حدی عمیق باشد که فرد و زندگی فردی او در هر لحظه جزء و مربوط به قدرت باشد، یا به عبارت دیگر، حتی شخصی ترین جنبه های زندگی فردی نیز میتوانند محل دخالت و تظاهر خواسته های حکومت، و به عبارت دیگر، «سیاسی» باشند.

یکی دیگر از مشخصات این دسته جوامع، که بنیانا در ارتباط با موضوع امر به معروف و نهی از منکر میباشد، آنست که سه عنصر «فرد» ، «اجتماع» و «حکومت» هنوز در ترکیب دست نخورده ابتدائی یا «ارگانیک» خود، از یکدیگر سوا نشده اند و در هم فرو خفته اند. این همین مشخصه است مثلا، که موجب میشود یک فرد بتواند در آن واحد خود را در معرض رسوخ و دخالت کامل «حکومت» در تمام جنبه های زندگی خود ببیند، و در عین حال خود نیز به عنوان چشمی در انتهای یک «شاخک اجرائی» از همان سیستم قدرت به عنوان ابزار اساسی رسوخ قدرت به حریم خصوصی دیگران (در شکل نهی از منکر یا امر به معروف) عمل کند.

یکی از پیامد های مستقیم تفکیک صریح بین فرد، اجتماع، و حکومت در جامعه ای با ساختار «مدرن»، ظهور اجتناب ناپذیر نیاز به تفکیک های ساختاری در بدنه سیستم قدرت میباشد، پدیده ای که به روشنی در تاریخ تکاملی حکومت های دموکراتیک غربی تحت عنوان پدیدهٔ «تفکیک قوا» قابل مشاهده است. در متن ماده شانزدهم اعلامیه حقوق بشر و شهروند که در قرن هجدهم در فرانسه نوشته شده، آمده است: «در جامعه­ ای که در آن حقوق افراد تضمین و تفکیک قوا بر قرار نشده باشد، قانون اساسی وجود ندارد»

اگرچه موضوع تفکیک قوا به عنوان تجلی اجتماعی و سیاسی سیر تکاملی فردیت در یک جامعه رابطه ای مستقیم واساسی با موضوع بحث ما یعنی تناقض بنیانی پدیده نهی از منکر با مدرنیته دارد، اما اجازه بدهید تا این بحث را در جای دیگری دنبال کنیم، با این امید که متن حاضر لااقل تا حدی موفق به بیان این نکته شده باشد که لازمه اساسی برای وجود پدیدهٔ نهی از منکر در جامعه، برقرار بودن هنجار های خاصی است که بر پایه عدم تفکیک فرد از جمع شکل گرفته باشند.

از سوی دیگر اما، این نکته نیز قابل تامل است که چنین هنجارهائی در جوامعی همچون افغانستان یا عربستان تا جائی برقرار و قدرتمند بوده اند که به وجود آمدن وزارت خانه های رسمی دولتی تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر را باعث شده اند، در حالی که به نظر میرسد جامعه ایران حتی پس از انقلاب اسلامی نیز پذیرای رسمی شدن چنین ساختاری نبوده است. امیدوارم تا در بحث بعدی با پرداختن به تاریخچه مفهوم «فردیت» از یک سو، و تجلی آن در شکل گیری سیستمهای اجتماعی و قانونی کشور ایران (همچون تاریخچه پدید آمدن قانون اساسی) از سوی دیگر، به بررسی این نکته برسیم که چگونه است که بر خلاف جامعه هائی همچون افغانستان یا عربستان، جامعه ایرانی حتی پس از انقلاب اسلامی و حتی تحت حکومتی به نام جمهوری اسلامی نیز پذیرای نهادینه و قانونی شدن پدیده نهی از منکر نگردیده است.

.

.

۱۱.۹.۸۷

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت...

.

... به قصد جان من زار ناتوان انداخت

.

صحنه های حیرت آوری از تیراندازی با کمان، توسط تیر انداز و ژیمناست زیباروی امریکائی، خانم «لیلیا استفانووا»، Lilia Stephanova . این صنه متعلق است به یک برنامه تلویزیونی متعلق به شبکه ان بی سی، به نام «امریکا استعداد داره»، یا America's Got Talent که به جستجو و یافتن استعداد های تازه در گوشه و کنار شهرهای مختلف امریکا تخصیص دارد.

.

.

توجه: دوستانی که دسترسی به یو تیوب برایتان میسر نیست، ویدئو را میتوانید از طریق این لینک دانلود کنید.

.

.

.

.

۱۰.۹.۸۷

اذعان مطبوعات اسرائیل به جاسوس بودن اشتری

.

لینک این مطلب در بالاترین

گزارشاتی که امروز توسط خبرگزاری اسرائیلی «ها آرتص» و برخی خبرگزاری های دیگر منتشر شده است ضمن تائید این خبر که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی ایران در هفته های اخیر موفق به کشف چند عامل اطلاعاتی اسرائیل گشته اند، جزئیاتی نیز از نقش و ماموریت «علی اشتری»، برای «موساد» ارائه میدهد. یاد آوری میشود که علی اشتری هفته گذشته به جرم جاسوسی برای اسرائیل در ایران اعدام شد.

ها آرتص ابتدا از کمپانی های "پوشالی" ( straw companies ) مینویسد که سازمان های اطلاعاتی اسرائیل در مسیر اجرای نقشه های خود در تخریب برنامه های اتمی ایران به وجود آورده اند، و یکی از موفقیت های عمده این شرکت ها را «مسموم کردن» تکنولوژی هسته ای ایران از طریق فروختن قطعاتی که عمدا دستکاری گشته اند میخواند. اگرچه به نظر میرسد این داستان اشاره به فروش قطعات آلوده به رادیو اکتیویته به ایران داشته باشد، «هاآرتص» به جزئیات بیشتری از کیفیت یا چگونگی این «مسموم کردن» نمیپردازد.

این مقاله سپس از ماموریتی که علی اشتری برای موساد به انجام رسانده بود به عنوان نمونه دیگری از عملیات موفقیت امیز اینگونه شرکتهای «ساختگی» نام میبرد، و مینویسد:

.

یکی دیگر از فواید کمپانی های پوشالی ان است که میتوانند ابتدا با فروختن تجهیزات واقعی به ایران اعتماد آنان را جلب کنند، تا بعدها در میان تجهیزات فروخته شده قطعات مجهز به وسائل شنود، یا به اصطلاح «اسبهای تروا» را نیز به آنان داد. این همان دلیلی بود که علی اشتری که مسئول رساندن قطعات به سپاه پاسداران انقلاب بود را هفته گذشته به اعدام کشانید. Another advantage the straw companies hold is that they can also sell Iran proper equipment to establish trust, and then supply equipment fitted with listening devices or Trojan horses. That was the reason why Ali Ashtari, who supplied equipment to the Iranian Revolutionary Guards (which is in charge of the nuclear program), was hanged last week.

.

در همین رابطه ، تایمز نیز مینویسد که علی اشتری پس از اقرار به جاسوسی برای اسرائیل به اعدام محکوم شد، و اضافه میکند که این اولین بار در طی ده سال گذشته است که ایران یک جاسوس اسرائیل را اعدام کرده است.

طبق گزارش تایمز، اشتری تجهیزات الکترونیکی و کامپیوترهائی به سپاه داده بود که توسط متخصصین موساد برای ردگیری و نیز پیشگیری از برنامه های صنعت هسته ای در ایران طراحی و حاضر شده بودند. تایمز مینویسد که اشتری:

.

به دور از چشم آنان [مسئولان ایرانی] اجازه داد تا مهندسین کامپیوتر اسرائیلی نرم افزاری که او خریده بود را پیش از اینکه به ایران فرستاده شود به نحو نامحسوسی دستکاری کنند Behind their backs he allowed the software he bought to be subtly doctored by Israeli computer engineers before it was imported to Iran.

.

و باز در رابطه با همین اخبار، سایت خبری اسرائیلی Ynet News نیز از موفقیت های مامورین موساد در ایجاد اختلالات در پیشرفت پروژه اتمی ایران از طریق متد "اسب تروائی" مینویسد، و سپس اضافه میکند که:

.

اخبار گسترده ای که توسط ایرانی ها منتشر شده است نشان میدهد که این قضیه [اتهام و اعدام اشتری] تلاشی برای کشتن فردی با استفاده از اتهامی ساختگی نبوده است [ . . . .]. بنا بر اطلاعات منتشر شده، اشتری همچنین سعی کرده بود تا افرادی مرتبط با برنامه هسته ای در ایران را نیز برای موساد استخدام کند. میتوان انتظار داشت که اگر وی موفق به چنین کاری شده باشد آن افراد در حال حاضر با خطر بزرگی مواجه باشند. در طی سه سال گذشته چندین گزارش حاکی از یافتن مسئله های غیر عادی در سیستم های کامپیوتری نظامی متعلق به پروژه هسته ای از ایران رسیده است. اکنون تنها کاری که میتوان کرد پیدا کردن این است که چه مسئله ای منجر به لو رفتن اشتری بیچاره گردیده است. The plethora of information published by the Iranians shows that apparently this was not an attempt to get rid of someone after falsely accusing him of espionage. [ . . . ]. According to the details that were published, Ashtari also tried to recruit figures involved in Iran’s nuclear project on behalf of the Mossad. We can assume that if he managed to do so, these people are currently facing a big problem. In the last three years, several reports were received from Iran regarding odd malfunctions at the army’s computerized systems in respect to the nuclear project. Now all that is left is to identify the malfunction that led to the uncovering of poor Ashtari.

.

.

پس نوشت:

به نحو غیر منتظره ای، انتشار این متن در بالاترین منجر شده است به ابراز احساسات و عکس العملهای تند، بیشتر آنها در مخالفت با متن و با این اتهام که من در متن بالا در حقیقت خواننده ها را فریب داده ام و ترجمه ام نامناسب بوده و بخصوص از متن هاآرتص سوء استفاده کرده ام، آن هم در چه جهت؟ به قول یکی از کاربران، متن من (همین که در بالا میبینید)، «مصداق کامل تحریق و جعل و مثل اطلاعیه وزارت اطلاعات و دادستانی است» (البته به نظرم منظور این دوستمون «تحریف» بوده، نه «تحریق»).

اگر علاقه مند هستید توصیه میکنم بروید و نظرات زیر لینک را بخوانید، بسیار سرگرم کننده و آگاه کننده هستند به نظرم. در هر حال، این پس نوشت را گفتم بیاورم تا سعی کنم چند تا پاراگراف بیشتر از متن هاآرتص را مستقیما ترجمه کنم و اینجا بگذارم تا این مسئولیت بر گردنم نماند که واقعیتی را تحریف کرده ام یا طور دیگری جلوه داده ام اخبار را.

اگرچه در ابتدا قصد داشتم فقط چند بند خاصی که مستقیما مربوط به متن و اظهارات بالایم هستند را ترجمه کنم، اما نهایتا تصمیم گرفتم بهتر است تمام متن را ترجمه کنم. لطفا دقت کنید که این ترجمه کمابیش با سرعت و بدون دقت بسیار انجام شده است، و بنابر این ممکن است اشتباهاتی املائی یا انشائی در آن مشاهده شود. به همین جهت اصل متن را در مقابل هر پاراگراف ترجمه شده نقل کرده ام، و اگر دوستان اشتباهاتی میابند بسیار ممنون خواهم شد که به من تذکر دهید تا تصحیح گردد.

.

از عمق [ریشه یابی] / چگونه اسرائیل موفق شد تا در برنامه های اتمی ایران اخلال ایجاد کند
نوشته «یوسی ملمان»، خبرنگار هاآرتص
IN-DEPTH / How Israel managed to hinder Iran nuclear plans
By Yossi Melman, Haaretz Correspondent

.

رئیس موساد، «میر داگان»، اندکی پس از گرفتن شغل خود بیش از شش سال پیش، قول داد تا برنامه هسته ایران را متوقف کند. او قول این کار را در طی نامه ای داد که به مدیران بخشهای موساد، به سران امنیتی ارتش، و به سرویس امنیتی «شین بت» فرستاد.
Mossad chief Meir Dagan promised to block Iran's nuclear program, shortly after taking the job more than six years ago. He promised to do so in a letter he sent to Mossad department and unit heads, and to the heads of Military Intelligence and the Shin Bet security services.

کارکشتگان و مسئولان عالیرتبه موساد سعی کردند تا جلوی او را بگیرند. انها به وی گفتند از ایجاد مشکل، به تعویق انداختن، و یا وقفه انداختن صحبت کن - قول نده. همان ماموران عالیرتبه ابتدا جاه طلبی داگان را به بی تجربه گی او نسبت دادند، اما بعد ها متوجه شدند که قول وی حاصل اطمینان بیش از حد وی بود.
Veteran and senior Mossad officials tried to prevent him from doing so. Talk about interference, postponement, interruption, they said - don't promise. Those same senior officials first attributed Dagan's ambition and pretensions to his inexperience, but later came to understand that the promise was a product of overconfidence.

از وقتی که داگان به موساد پیوسته است رفتار او مثل گاوی در چینی فروشی بوده است (ظرافت بسیار کمی داشته است). بخشها را تعطیل کرده است، تغییرات ساختاری ایجاد کرده است، کهنه کار ها را از خودش آزرده است، به مسئولان رده بالا توهین کرده است، و قول هائی داده است که نتوانسته عمل کند - از جمله قولش در باره متوقف کردن برنامه هسته ای ایران، که کماکان با سرعت یکنواختی به پیشرفت خود ادامه میدهد. در مجموعه غنی سازی نطنز ۳۸۰۰ سانتریفیوژ مشغول غنی کردن اورانیوم در سطح پائین هستند. سه هزار سانتریفیوژ دیگر به زودی چرخش امتحانی خود را آغاز خواهند کرد. ایران به ساختن رآکتور هسته ای در اراک ادامه میدهد، که برای تولید پلوتونیوم طراحی شده است، و به زودی از مرز تکنولوژیکی که او را قادر به ساختن بمب [اتم] میکند خواهد گذشت. اما داگان موفقیت های بسیاری را به اسم خودش به ثبت رسانده است. او سرسختانه اصرار داشته است که ایران هدف اصلی فعالیتهای اطلاعاتی باشد، و ان [ایران] را در رده بالاتر لیست اهمیتهای اساسی امنیتی قرار داده است.
Since Dagan joined the Mossad, he has behaved like a bull in a china shop. He has closed departments, made structural changes, alienated veterans, insulted senior officials and made promises he didn't keep - including his promise to block Iran's nuclear program, which continues advancing at a steady pace. At the Natanz uranium-enrichment complex 3,800 centrifuges are enriching uranium at a low level. Another 3,000 centrifuges are about to undergo a trial run. Iran continues to build a nuclear reactor in Arak designed to produce plutonium, and will soon cross the technological threshold enabling it to assemble a bomb. But Dagan has chalked up quite a number of achievements. He adamantly insisted that Iran be a preferred information-gathering target and placed it higher on the order of "essential" intelligence priorities.

واقعیت اینست که این پروسه در زمان ریاست «شابتای شاویت» شروع شد، و در دوران «افراهیم هالوی» شتاب پیدا کرد، اما این داگان بود که پروژکتور اطلاعاتی را بر روی جاه طلبی های هسته ای آیت الله ها متمرکز کرد، و منابع قابل توجهی را به آن امر تخصیص داد، بخشهای اداری را تغییر داد و مدیران را عوض کرد. تحت ریاست داگان، همکاری اطلاعاتی با دیگر ملل افزایش یافت. میتوان با احتیاط گفت که در صد عمده ای از بودجه عملیاتی اطلاعاتی اسرائیل به این موضوع تخصیص یافته است.
The fact is that this process began during the term of Shabtai Shavit and gained momentum under Ephraim Halevy, but Dagan was the one who focused the intelligence spotlight on the ayatollahs' nuclear ambitions, allocating substantial resources and reorganizing departments, units and branches to do so. Under Dagan, intelligence cooperation with other nations increased. One could cautiously say that a substantial percentage of Israeli intelligence's operational budget is devoted to this issue.

تغییرات و تاکیداتی که داگان ایجاد کرد آغاز به نتیجه دادن کرده اند. کشورهای خارجی مختلفی (اسپانیا، بلژیک، اطریش، تانزانیا، اذربایجان و دیگران) از دریافت تجهیزات صنعتی مهمی توسط ایران برای برنامه اتمیش جلوگیری کرده اند. نمونه های متهورانه دیگری از همکاری بین المللی شامل تاسیس کمپانی های پوشالی میشود که تجهیزات معیوبی به ایران فروختند، و از ان طریق برنامه های اتمیش را «مسموم» گرداندند. ما توانستیم گوشه ای از این روش را ببینیم، هنگامی که افشا شد که یک بازرگان سویسی که نقش عمده ای در باند قاچاق تحت رهبری دکتر عبدالقادرخان پاکستانی که دیاگرام (نقشه) سانتریفیوژ ها را به ایران فروخت، در واقع عوامل سازمان سیا بودند.
Dagan's changes and emphases have begun to show results. Various foreign governments (Spain, Belgium, Austria, Tanzania, Azerbaijan and others) have prevented Iran from receiving important technological equipment for its nuclear program. More audacious examples of international cooperation include the establishment of straw companies that sold defective equipment to Iran, thus "poisoning" its nuclear program. We were afforded a glimpse of this method when it was revealed that some Swiss businessmen who played a major role in the smuggling network led by Dr. Abdul Khader Khan, the Pakistani who sold Iran the centrifuge diagrams, were actually CIA agents.

یکی دیگر از مزایای کمپانی های پوشالی ان است که میتوانند ابتدا با فروختن تجهیزات واقعی به ایران اعتماد آنان را جلب کنند، تا بعدها در میان تجهیزات فروخته شده قطعات مجهز به وسائل شنود، یا به اصطلاح «اسبهای تروا» را نیز به آنان داد. این همان دلیلی بود که علی اشتری که مسئول رساندن قطعات به سپاه پاسداران انقلاب بود را هفته گذشته به اعدام کشانید. یک دادگاه انقلاب در تهران تعیین کرد که وی عامل موساد بود.
Another advantage the straw companies hold is that they can also sell Iran proper equipment to establish trust, and then supply equipment fitted with listening devices or Trojan horses. That was the reason why Ali Ashtari, who supplied equipment to the Iranian Revolutionary Guards (which is in charge of the nuclear program), was hanged last week. A revolutionary court in Tehran determined he was a Mossad agent.

طبیعتا افزایش یافتن فعالیتهای جاسوسی خطرهائی را نیز به همراه میآورد که ممکن است موجب لو رفتن ماموران، همکاران، رهبران، و رابط ها بگردد. سپاه پاسداران انقلاب ایران، وزارت اطلاعات، و دادستان کل چندین جاسوس موساد را در هفته های اخیر «کشف» کرده اند.
Naturally, increased intelligence activity involves underlying risks that may expose agents, collaborators, leaders and liaisons. Iran's Revolutionary Guards, Intelligence Ministry and prosecutor general have "exposed" several Mossad spies in recent weeks.

علاوه بر اشتری، سه مامور دیگر نیز (به قول ایران) لو رفته اند، که از اعضای بسیج هستند، سازمان میلیشیای مردمی که تحت فرمان سپاه پاسداران است. مطبوعات ایرانی گزارش دادند که انها توسط موساد به کار گرفته شده بوده اند و تعلیمات مربوط به استفاده از سلاه، مواد منفجره و تجهیزات ارتباطی پیشرفته را در شهر های Herzliya و Caesarea دریافت کرده بودند. پیش از آن، گزارش شده بود که یک وبلاگ نویس مشهور ایرانی-کانادائی که از اسرائیل دیدن کرده بود نیز تحت سوء ظن جاسوسی برای اسرائیل دستگیر شده است
In addition to Ashtari, another three agents were supposedly exposed, "reservists" of the Basij, the popular militia subordinate to the Revolutionary Guards. The Iranian media reported they were recruited to the Mossad and learned to use weapons, explosives and sophisticated communications equipment in Herzliya and Caesarea. Prior to that, it was reported that a well-known Iranian-Canadian blogger who visited Israel was also arrested on suspicion of spying for Israel.

ایران در برهه حساسی به سر میبرد. در ماه مه سال ۲۰۰۹ انتخابات ریاست جمهوری را برگزار خواهد کرد، و موقعیت پرزیدنت احمدی نژاد، که در میان مردم ایران از محبوبیت بسیاری برخوردار نیست، روشن نمیباشد. قیمتهای در حال سقوط نفت در حال تشدید بحران اقتصادی در ایران هستند، و کمپین های انتخاباتی در حال افزودن رقابتهای شخصی و گروهی میباشند.
Iran is in a sensitive period. It will hold presidential elections in May 2009, and the status of President Mahmoud Ahmadinejad, who is not especially popular among the Iranian public, is unclear. Dropping oil prices are exacerbating the economic crisis in Iran, and the election campaign is increasing personal and organizational rivalries.

رهبری نظامی، سیاسی و دینی در ایران از این میترسند که اسرائیل در هوای گرگ و میش بین رفتن دولت جرج بوش و آمدن باراک اوباما به سایتهای هسته ای کشور حمله کند. بسیاری از آنان معتقدند که بوش و اسرائیل بر سر چنین حمله ای قبلا به توافق رسیده اند، اگرچه امکان چنین چیزی کم است. اوباما این را روشن کرده است که وی گفتگو با تهران را بر پیش گرفتن راه جنگ ترجیح‌ میدهد، و اسرائیل بر خلاف خواسته های امریکا عمل نخواهد کرد، بخصوص در مورد موضوعی به این حساسی و پیچیدگی.
The military, political and religious leadership in Iran are afraid Israel will attack its nuclear sites in the twilight period before the Bush administration leaves office and Barack Obama is inducted in January. Many of them believe Bush and Israel have already come to an agreement about such an attack, even though this is unlikely. Obama has made it clear that he prefers dialogue with Tehran before heading down the military path, and Israel will not act contrary to America's wishes, certainly not on such a fraught and sensitive issue.

همه این قضایا بی شک در حال به جنون رساندن ایران است. اما با این همه میتوانیم اینگونه بیانگاریم که هیچ دودی بدون آتش نیست، و شکی نیست که مردان دستگیر شده میتوانند حقیقتا عوامل موساد باشند. در هر صورت، آنچه که ما میدانیم فقط نوک کوه یخ تلاشهای اسرائیل و غرب برای جلوگیری از برنامه هسته ای ایران، و سعی ایران برای یافتن و خنثی کردن آن تلاشها میباشد.
All this is creating psychosis in Iran. We can nevertheless assume that there is no smoke without fire, and it is certainly possible that the captured men really are Mossad agents. In any case, what we do know is only the tip of the iceberg of Israeli and western efforts to block Iran's nuclear program, as well as Iran's attempts to expose and neutralize them.

.

.

۹.۹.۸۷

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف . . .

.

. . . مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

فیلم کوتاه و خنده داری از یک خبرنگار که شانس اینرا یافته که با یک خلبان F-18 سوپر هورنِت هم پرواز شود، اما تحمل فشار ناشی از مانورها را ندارد و هر بار که خلبان وارد مانوری میشود خبرنگار، که صورتش در مقابل دوربین است، از هوش میرود.

گفتنی است که این نوع بیهوشی را اصطلاحا «جی لاک» میگویند، ( G-LOC، یا Gravity Induced Loss of Consciousness ) ، که عبارت باشد از از دست دادن خود آگاهی در اثر تغییر شدید در جهت یا میزان نیروی جاذبه .

.

.

.

.

۸.۹.۸۷

کشته شدن کارگر فروشگاه «وال-مارت» در نیویورک زیر دست و پای مشتریان

.

در امریکا سنتی هست که روز جمعه بعد از «پنج شنبه شکر گزاری» مغازه های بزرگ حراجهای گسترده ای ارائه میکنند، و معمولا مشتریان برای بهره مند شدن هرچه بیشتر از این حراج ها سعی میکنند تا صبح زود در محل حاضر شوند.

.

امسال، با توجه به مشکلات معیشتی و آغاز رکود عمیق اقتصادی در کشور، امریکائیها، بخصوص قشر های کم در آمد، بیش از هر سال نگران توان مالی خود برای خرید میباشند، و به خصوص از آنجائی که در چند ماهه اخیر نرخ خرید مردم از فروشگاههای مختلف تا حد نگران کننده ای پائین رفته است، هم فروشگاهها بر روی این حراج های بعد از شکر گزاری بسیار تمرکز کرده اند و تبلیغات گسترده تری انجام داده اند، و هم خود مردم بیشتر در تلاش بوده اند تا از این موقعیت استفاده کنند و اجناس مورد لزوم خود را با قیمت ارزان تری تهیه کنند. تا جائی که امروز از گوشه و کنار اخبار مربوط به تجمعات بیش از حد و بعضا خطرناک در فروشگاههای بزرگ ارائه کننده حراج به گوش میخورد.

طبق گزارشهای منتشر شده در نیویورک تایمز و نیز خبرگزاری های دیگر، ، صبح‌ امروز هجوم عده بسیار زیادی که در پشت درهای یکی از فروشگاههای ارزان قیمت امریکا به نام «وال-مارت» Wal-Mart جمع شده بودند منجر به کشته شدن یک مرد ۳۴ ساله که در فروشگاه وال-مارت کار میکرد، و نیز مصدومیت شدید، بستری شدن و سقط جنین یک زن حامله ۲۸ ساله گشته است.

.

پس نوشت:

ساعاتی بعد همچنین این خبر نیز توسط خبرگزاریها منتشر شده است که امروز درگیری و تیر اندازی مرگباری نیز در یک فروشگاه زنجیره ای بزرگ دیگر، یعنی فروشگاه «تویز-آرـآس» Toys R US در شهر «پام دزرت» Palm Desert واقع در ایالت کالیفرنیا صورت گرفته که منجر به قتل دو نفر گردیده است. قابل ذکر است که فروشگاههای زنجیره ای فوق اختصاص به فروش اسباب بازی های کودکان دارند. طبق گزارش «سانفرانسیسکو کرونیکل» ،پلیس تا این لحظه از پاسخ به این سئوال خبرنگاران که آیا درگیری فوق بر سر اسباب بازی و یا مربوط به مسائل دیگری بوده است خودداری کرده است.

.

۷.۹.۸۷

مسیح عاشق ستاره های پورنو است

.

لینک این مطلب در بالاترین

یک کلیسای امریکائی، که به نام «کلیسای پورنو» یا XXXChurch شناخته میشود، علاوه بر تی شرت ها و اقسام دیگر تبلیغات، دست به چاپ انجیل عجیبی نیز زده است با تیتری که در عکس مشاهده میکنید: « Jesus Loves Porn Stars - مسیح‌ عاشق ستاره های پورنو است».

.

اگرچه محتوای این کتاب ظاهرا چیزی به جز کتاب «عهد جدید» ( New Testament ) نیست، اما راحت میتوان فهمید که چرا چاپ و انتشار انجیلی با این تصویر و نام بر روی جلد آن برای خیلی ها قدمی غیر منتظره (و غیر قابل قبول) در تبلیغ مسیحیت محسوب شده است، و یا چراست که یکی از مسئولان این کلیسا در مصاحبه ای با خبرگزاری ABC اعتراف میکند که بزرگترین مخالفان این کلیسا خود مسیحیان هستند.

علاوه بر چاپ انجیل فوق و کتابهای کمابیش نوظهور دیگری که به نظر میرسد در صدد نزدیک شدن به افراد معتاد به محصولات پورنوگرافیک از راههای غیر سنتی میباشند، این کلیسا روشهای عجیب دیگری نیز برای اشاعه «کلام خدا» در پیش گرفته است، از جمله تولید فیلم های کوتاه متفاوت برای تبلیغ عقاید مذهبی و ایجاد قید و بندهای اخلاقی در کاربران اینترنت.

یکی از این فیلمها مثلا، کلیپ عجیبی است که با تصاویری از چند بچه گربه و سخنان یک راوی در مورد دوست داشتنی بودن بچه گربه ها آغاز میشود، و سپس با این ادعای عجیب که «هر بار شما استمنا میکنید خدا یک بچه گربه را میکشد» با توسل به القای احساس گناه در بیننده، التجا میکند، «لطفا! اجازه ندهید اینهمه بچه گربه کشته شوند!» [ لینک جایگزین برای دوستانی که دسترسی به یو تیوب ندارند ] .

واعظان این کلیسا خود را به نام Porn Pastor معرفی میکنند، لقبی که صریح ترین ترجمه آن میتواند «ملا پورنو» باشد.

واعظ «ماهون»، یکی از این ملایان پورنو میگوید، «به نظر من کلیسا در امریکا مدتهاست که سرش را در یکجور "برف معنوی" فرو کرده بوده است و کلا موضوع پورن را ندیده گرفته است، و برای همین ما مسیحی ها کلی کار در این زمینه در مقابل داریم». وی اضافه میکند که بسیاری از مسیحیان با آنها دشمنی عمیقی احساس میکنند، و میگوید از پنج سال پیش که این کلیسا کار خود را شروع کرده تا کنون هنوز هم هر روز ایمیل های خشم آگینی از مسیحیان در گوشه و کنار کشور به دستش میرسد.

گفتنی است که چند هفته پیش در همین ماه نوامبر این انجیل عجیب نیز با کاغذ گلاسه و تیتر «انجیل مصور» در سوئد و آمریکا منتشر شده، که به نوبه خود سر و صدای زیادی به پا کرده است.

این انجیل که در تهیه آن آقای «کریگ گروس»، بنیانگذار اصلی «کلیسای پورنو» نیزهمکاری داشته است، از بیش از دویست عکس از چهره های مشهور عالم سینما ، مطبوعات، ورزش و حتی سیاست برای به تصویر کشیدن کاراکتر های کتاب انجیل استفاده کرده است، و صفحات زیادی را نیز به تبلیغات شرکتهای مختلف از قبیل «کوکا کولا»، «شانل»، «پرادا»، «ورساچی» و غیره اختصاص داده است. در میان چهره های معروفی که از عکسهایشان در این انجیل استفاده شده میتوان از «انجلینا جولی»، «محمد علی کلی»، «ال گور»، «بونو»، «پرنسس دایانا»، «مارتین لوتر کینگ»، «نلسون ماندلا»، «مادر ترزا»، «جان لنون»، «گاندی»، «بیل گیتس»، و غیره نام برد.

.

.

۶.۹.۸۷

بالاترین:‌ فرهنگ تنبیه، فرهنگ تشویق

.

خوب، طبق معمول سنواتی بحثی بود در بالاترین راجع به منفی دادن و مثبت دادن به لینکهای مردم، و اسم ما هم به میان کشیده شد، از بس که خودمان را بیخود و بی جهت نخود هر آبگوشتی کرده ایم و موی دماغ دوستانی شده ایم که قصد «پاکسازی» جامعه بالاترین از لینکهای «ناباب»، «بدجور»، «غیر قانونی»، «مخرب»، «مضر»، «غلط املائی»، «غلط انشائی»، «غیر اخلاقی» و غیره شده اند. صحبت هم طبیعتا از این است که چرا و چطور است آخر که این بشر (که همان بنده باشم) بیخود و بی جهت میآید و مقابل این کارهای خوب و خدمات انسانی داوطلبانه ما (که دوستان منفی ده باشند) میایستد هر از چند گاهی و سر و صدا به پا میکند که نه، منفی ندهید و حذف نکنید و از این حرفها.

یک چند بار هم حتی این سئوال ازم پرسیده شده مستقیما، که یعنی تو آنارشیست هستی و مخالف با قانون؟ و من هم هی توضیح داده ام که نه بابا، من بیخود بکنم مخالف با قانون باشم، من فلان هستم و من بهمان هستم.... ولی تاحالا که کارمون نشده و انگار همون «آنارشیسم» چسبنده ترین بر چسبی بوده که دوستان توانسته اند برای رفتارهای عجیب و غریب یک موجودی مثل من پیدا کنند. این شد که گفتم بیایم در یک چند سطری خودم را از یک زاویه دیگری نشان بدهم تا شاید فرجی شد و فرقی کرد. شاید هم نه البته. به هر حال لاحول و لا قوة الا بالله ...

.

اما اصل حرف من خیلی ساده است به خدا! ببین، اینجور حساب کنید که مثبت دادن مثل لبخند زدنه، هرچه بیشتر به زندگی و دور و بری هایت لبخند بزنی، هم مردم رو شاد میکنی، هم به حجم کلی "کارمای مثبت" موجود در دنیا اضافه میکنی که خیلی مثل گردو کاشتنه (به خودت هم نرسه نتیجه اش بالاخره به یکی دیگه میرسه)، و هم به هر حال از قدیم هم گفتن بخند تا دنیا بهت بخنده . . . هر چه بیشتر لبخند بزنی زندگی بیشتر بهت لبخند میزنه و زندگی خودت شاد تر و سالم تر و کم «استرس» تر میشه.

.

اصلا من معتقدم تفاوت زیادی هست بین فلسفه تصحیح و نهی از منکر و پشت دستی زدن با فلسفه ترغیب و کمک و راهنمائی و تشویق. اون اولی پر خرجه، پر دردسره، پر تنشه و اغلب رد پائی هم از خشونت درش هست، و در دراز مدت هم کمتر نتیجه میده تا دومی، که هم کم خرج تره، هم کم دردسر تره، و هم کم استرس تر، احتیاجی هم به خشونت نداره، و در عین حال معمولا اثر دهیش هم خیلی بیشتره و پایا تر.

اینه که من اون دومی رو ترجیح‌ میدم!

.

اگه حرف من را هم قبول ندارید، حرف قدما را قبول دارید که؟ گفته اند «تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمیباشد».

.

۴.۹.۸۷

اودیپ، سهراب، و دموکراسی ایرانی

.

.

لینک این مطلب در بالاترین

یکی از دوستانم که مشغول یاد گرفتن فارسی است، امروز ازم راجع به داستان رستم و سهراب میپرسید. هفته گذشته برای شرکت در کنفرانسی به پاریس رفته بود و اونجا یک ایرانی را دیده بود و باهاش کمی به فارسی گپ زده بود. دوست ایرانیمون براش از قصه رستم و سهراب گفته بود، و اینکه چطور در این اسطوره مهم ایرانی، بر عکس اسطوره مشابه یونانی اش که در آن اودیپ پدر خودش، شاه شهر تب را میکشد، اینجا پدر سهراب است که او را میکشد.

دوستم ازم میپرسید که آیا این موضوع در میان ایرانی ها زیاد مورد توجه است یا نه؟ گفتم تا انجائی که من خبر دارم این موضوعی است که چند دهه گذشته مورد توجه بعضی از روشنفکران قرار گرفته است، اما به طور کلی اگرچه قصه رستم و سهراب داستان معروفی است، اینطور نیست که مثل داستان اودیپ که همه کس در غرب از طریق تعبیر فرویدیش میشناسندش اینجا هم توده مردم به آن به عنوان یک موضوع روشنفکری یا روانشناسانه یا حتی جامعه شناسانه نگاه کنند.

ازم پرسید نظر خودم چیه راجع به این تفاوت بین دو اسطوره ایرانی و یونانی. به نظرم سئوال جالب و مربوطی بود، گفتم سئوالش و جوابم را با شما هم در میان بذارم، به امید اینکه مرا از اندرز و اندیشه تان بی نصیب نگذارید.

بهش گفتم فکر میکنم این تفاوت، تفاوت بین طالع اودیپ و بخت سهراب، اشاره مستقیمی داشته باشه به تفاوتهای اجتماعی و سیاسی دو جامعه ایرانی و یونانی، بالاخص در زمینه چگونگی و ساختار توزیع قدرت در این جوامع . در تاریخ یونان، نوشته شدن داستان اودیپ به قلم سوفوکل همزمان هست با یک تغییر عمیق در بافت جامعه یونانی که عبارت باشد از گذار از جامعه «فرد محور» یا «پهلوان/شاه محور»، یا «الیگارشی»، یا به همان عبارت ملموس خودمان، مدل «دیکتاتوری» یک عده محدود، به جامعه «جمع محور»، یا «دموکراتیک»، که درست در همان دوران در حال شکل گیری بود در یونان. همزمان شدن این دو حکایت با هم البته بی معنی نیست، اگر مثلا اینطور حسابش را بکنیم که وقتی پسر پدرش را میکشد، این یعنی قدرت از دست «سنت» یا همان «پدر» بیرون آمده، و به چنگ «نو آوری» یا همان «بچه ها» یا یک عده ای که قاعدتا قدرت در دستشان نبوده است تا کنون .

به عبارت دیگر، کشته شدن لایوس، پادشاه تب، به دست پسرش اودیپ را میتوان نمادی دانست از گرفته شدن قدرت از پدر که نماینده سنت باشد، و پخش شدن آن در دست فرزندان که از یک طرف نماینده نواندیشی و نو گرائی و از طرف دیگر نماد توده مردم بی قدرت باشند.

حالا مقایسه این البته مشکل نیست با مدل ایرانی همین اسطوره ، که در آن این پدر است که فرزند را به زور و به خدعه و با همکاری و تزویر مردان شاه میکشد، تا قدرت هرگز دستان پادشاه را ترک نکند و پیکر جوان نو اندیشی در مقابل چشمان پیر سنت به خون در غلتد، هرچند خود ان «پدر» دلش به درد بیاید از این «ظلم ناچار». این سناریوئی است که بارها و بارها در دایره بی انتهای تاریخ فرد محور و سنت مدار ایران خودش را تکرار کرده است، تا جائی که پادشاهان و دین ها و سلسله ها و سیستم ها آمده اند و رفته اند اما تم نمایش همان مانده که بود. انقلاب مشروطه که هیچ، حتی انقلاب عظیم مردمی اخیر نیز که در ظاهر کار همه سیستم اجتماعی و سیاسی ایران را قرار بود زیر و رو کند، تنها هنرش این شد که یک پادشاه را بردارد و پادشاه دیگری را به جایش بگذارد، پادشاهی که تا از راه رسید با عجله هرچه تمام تر آستین بالا زد تا به وظیفه دیرینه پادشاهان این بوم و بر، یعنی کشتن فرزندان خودش همت گمارد.

اما با این همه یک موضوع مهم دیگر وجود دارد که نباید از نظر دور داشت، و آن این حقیقت است که داستان رستم و سهراب و مفاهیم نمادین آن، بخصوص آن دسته از مفاهیم سیاسی و اجتماعی که در این افسانه به نماد آمده، چند دهه ای است که مورد دقت و تفسیر متفکران ایرانی قرار گرفته است. روشنتر بگویم، در بالا نوشتم که وقتی در سده های چهارم و پنجم قبل از میلاد داستان قدیمی اودیپ و پدرش موضوع اندیشه و مداقه نزدیک متفکرانی مثل سوفوکل قرار گرفت این پدیده همزمانی با معنائی داشت با تغییرات اجتماعی و سیاسی عمیق در ساختار جامعه آنروز یونان، که عبارت باشد از پدید آمدن اندیشه سیاسی و نظام اجتماعی جدیدی به نام دموکراسی. به سخن دیگر منظور من اینست که شاید بتوان به صحنه تفکر خودآگاهانه رسیدن، و به نقد و چالش کشیده شدن فلسفه نهفته در داستان رستم و سهراب توسط متفکران ایرانی دهه های اخیر را نیز در همزمانی با معنای دیگری دید با تغییراتی که در بافت اجتماعی و اندیشه سیاسی جامعه ایران در حال اتفاق افتادن میباشند. شاید، به عبارت دیگر، جامعه ما نیز در معرض گذاری است از جامعه فرد محور به یک سیستم گروه محور، یا به عبارت دیگر، از حکومتی که نماینده خواست و امر یک فرد به نام «پادشاه» (که سایهٔ خود خدا بود) یا «ولی امر» (که نمایندهٔ نمایندهٔ خداست) به دولتی که نماینده خواست و افکار گروهی از مردم به نام ملت ایران میباشد.

شاید.

.

.

یک کلیپ کوتاه از صحنه قتل «لایوس» توسط پسرش «اودیپ»، از فیلم ایتالیائی «شاه اودیپ» به کارگردانی «پیر پائولو پازولینی»:

.

.

.

یک کلیپ کوتاه از صحنه قتل «سهراب» توسط پدرش «رستم»، از فیلم روسی «رستم و سهراب» به کارگردانی «بوریس کیمیاگروف»:

.

.

.

.

۲.۹.۸۷

حظ خانه و لذت خانه: دو بخش از سرای شاه سلطان حسین صفوی

.

.

لینک این مطلب در بالاترین

«رستم التواریخ»، کتابی است به قلم محمد هاشم، فرزند امیر حسن، متخلص به «آصف» و ملقب به «رستم الحکما» ، که بعد ها از سوی فتحعلیشاه همچنین ملقب به «صمصام الدوله» گردید. «رستم التواریخ» مجموعه ای است از داستانهاو حکایات تاریخی و شرح اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، که از دوران شاه سلطان حسین صفوی شروع و تا اواسط پادشاهی فتحعلیشاه قاجار را در بر میگیرد.

نثر این کتاب آنچنان صریح بی پرده به شرح‌ جزئیات مختلف زندگی در زمان خود میپردازد که وقتی نسخه ای از آن در سالهای پس از انقلاب اسلامی منتشر شد ناشر مجبور بود تا قسمتهای بسیاری از کتاب را حذف کند، تا حدی که نسخه پس از جمهوری اسلامی (که متاسفانه تنها نسخهٔ قابل دسترس عموم نیز میباشد) عملا به شیری بی یال و دم و اشکم تبدیل شده است. دو قطعه ای که در زیر برایتان انتخاب کرده ام، از صفحات ۷۵-۷۶ چاپ قبل از انقلاب این کتاب گرفته شده است، که در سال ۱۳۴۸ توسط شرکت سهامی کتابهای جیبی / موسسه انتشارات امیر کبیر، و با تنظیم محمد مشیری منتشر گردیده است.

.

.

حظ خانه

.

در آن سرای بهشت مانند حجره دلگشائی ساختند و مکانی عمیق در آن بنا نمودند از دوطرف سراشیب که دهنهٔ بالای آن هفت زرع و دهنهٔ زیر یک زرع و از بالا تا زیر سنگ مرمر نصب نموده بودند.

.

آن حجره را با زینت بسیار ساخته و پرداخته و آراسته و پیراسته بودند که گاهگاهی آن یگانهٔ روزگار برهنه میشد و یک زوجهٔ ماه سیمای سیم اندام، خود را برهنه مینمود از بالای آن مکان عمیق روبروی هم می نشستند و پاهای خود را فراخ می نهادند و از روی خواهش همدیگر را بدقت تماشا می نمودند و می لغزیدند، از بالا تا زیر چون بهم میرسیدند الف راست به خانهٔ کاف فرومیرفت، پس آن دو طالب و مطلوب دست بر گردن همدیگر مینمودند و بعد از دست بازی و بوس و کنار بسیار، آن بهشتی سرشت مجامعتی روحبخشا با زوجهٔ حور سیمای خود مینمود که واه واه چه گویم از لذت آن (اللهم ارزقنا و جمیع المؤمنین) آنرا حظ خانه می نامیدند.

.

.

لذت خانه

.

حجرهٔ مدوّرهٔ وسیعه در آن سرای پر نشو و نما با زینت بسیار ساختند که گاهگاهی آن سرور سلاطین عهد خود با چهل پنجاه نفر از زنان ماه طلعت، حور اطوار، پری رفتار، چشم جادوی، هلال ابروی، مشگین گیسوی، مهر صباحت، طناز پر ناز غمزه گر عشوه پرداز خود در آن حجرهٔ پر زینت و ائینه جناب خود در میانه مجرد از لباس و لعبتان شوخ و شنگ مذکوره بدورش برهنه می نشستند و هر یک یک ناز بالش پر پر قوی اطلس و حریر و دیبا و پرنیان و زربفت مینهادند به زیر کمر خود، و پاهای خود را به زیر کمر و زانو میکشیدند و به پشت میخوابیدند و عشوه ها و غمزه ها و نازها و غنجها می نمودند و کرشمه ها می سنجیدند و شوخی ها با هم می نمودند و لطیفه ها به هم میگفتند و میشنیدند.

.

آن خلاصهٔ ملوک نیکوسلوک از هر طرف آن ماهوشان سیم اندام را تماشا مینمود و از هریک که خوشترش میامد بدست مبارک خود دستش را میگرفت و به مردی و مردانگی او را در میان میخوابانید و پاهای نازک حنای نگار بستهٔ او را بر دوش مبارک می انداخت و عمود لحمی سخت مانند فولاد خود را بر سپر مدوّر طولانی سیمین نازک آن نازنین فرو میکوفت و مجامعتی خسروانه می نمود که لاحول ولا قوة الا بالله، و آن حجره را لذت خانه میخواندند.

.

.

.

۳۰.۸.۸۷

حکایت انوشیروان و آن پیر که گوز میکاشت

.

.

لینک این مطلب در بالاترین

گويند روزي نوشروان عادل برنشسته بود و با خاصّگيان به شکار مي‌رفت و بر کنار ديهي گذر کرد. پيري را ديد نود ساله که گوز در زمين مي‌نشاند. نوشروان را عجب آمد؛ زيرا که بيست سال گوز کشته بر مي‌دهد.

گفت: «اي پير گوز مي‌کاري؟» گفت: «آري».

خدايگان گفت: «چندان بخواهي زيست که برش بخوري؟»

پير گفت: «کشتند و خورديم و کاريم و خورند.»

نوشروان را خوش آمد. گفت: «زه.»

در وقت خزينه‌دار را گفت تا هزار درم به پير داد. پير گفت: «اي خداوند هيچ کس زودتر از بنده گوز نخورد.»

گفت: «چگونه؟»

پير گفت: «اگر من گوز نکشتمي و خدايگان اين جا گذر نکردي، آن چه به بنده رسيد، نرسيدي و بنده آن جواب ندادي، من اين هزار درم از کجا يافتمي؟»

نوشروان گفت: «زها زه»

خزانه‌دار در وقت، دو هزار درم ديگر بدو داد؛ بهر آنک دوباره زه به زبان نوشروان رفت

.

[ برگرفته از «سیاست نامه»، نوشته «ابوعلي حسن بن علي طوسي» مشهور به «خواجه نظام الملک» ]

.

* «گوز» یا معرب آشنا تر ان، «جوز» همان «گردو» است

.

.

ترجمه به فارسی امروزی:

.

میگویند روزی انوشیروان عادل بر اسب نشسته بود و با نزدیکان خود به شکار میرفت، و از نزدیک دهی رد شد.

پیرمرد نود ساله ای را دید که داشت در زمین گردو میکاشت

انوشیروان تعجب کرد، چون [درخت] گردو بیست سال طول میکشد تا میوه بدهد

گفت «ای پیرمرد، گردو میکاری؟»

پیرمرد پاسخ داد «بله»

پادشاه گفت «آیا به اندازه کافی زنده خواهی ماند که از میوه درختی که میکاری بخوری؟»

پیرمرد پاسخ داد «دیگران [یعنی گذشتگان ما] [درختهای گردو] کاشتند و ما [گردوی ان را] خوردیم، حالا ما [درخت گردو] میکاریم تا دیگران [یعنی آیندگان ما] [میوه آن را] بخورند»

انوشیروان [از پاسخ پیرمرد] خوشش آمد و گفت «زه [آفرین]» و فورا به خزانه دارش گفت تا هزار درهم به پیرمرد بدهد.

پیرمرد گفت «هیچکسی به سرعت من [از درختش] گردو نخورده است!»

انوشیروان پرسید «منظورت چیست؟»

پیرمرد پاسخ داد «اگر من این گردو را نکاشته بودم و پادشاه از اینجا رد نشده بود و آن سئوال را نکرده بود و من آن جواب را نداده بودم، آن هزار درهم به من نمیرسید!»

انوشیروان گفت «زها زه!» [صد آفرین!]. و خزانه دارش فورا دو هزار درهم دیگر به پیرمرد داد، چون که کلمه «زه» دوبار بر زبان انوشیروان جاری شده بود.

.

.

بازگشت نئاندرتالها

.

لینک این مطلب در بالاترین

اگرچه موضوع بازگرداندن انواع و گونه هائی که در سیر فرآیند میلیونها سال تکامل طبیعی از صحنه حیات بر روی زمین گم شده اند دستمایه داستانها و فیلمهای علمی-تخیلی بسیاری بوده است، اما در دنیای واقعیت های تاریخی، هنوز چند ثانیه ای هم نیست که نوع بشر خود را عملا با امکان به واقعیت پیوستن این تخیلات روبرو یافته است. هنوز، به عبارت دیگر، فرصت آن را نکرده ایم که واقعا بیاندیشیم در شرف ورود به چه دنیای عجیبی هستیم، دنیائی که در آن شاید تا چندی دیگر انسان نئاندرتال را هم در کنار خودمان ببینیم.

.

طی مقاله ای که در ژورنال علمی Cell منتشر شده اعلام شد که محققان مرکز مطالعاتی «ماکس پلانک» Max Planck در آلمان موفق شده اند یک مدل کامل از محتوای ژنتیک انسان نئاندرتال را بازسازی کنند. این دانشمندان با استفاده از یک تراشه استخوان به وزن کمتر از سه دهم گرم ( 0.3 Grams ) که از باقی مانده یک انسان نئاندرتال به قدمت سی هشت هزار سال به دست آمده بود توانسته اند سیستم کامل ژنوم میتوکندریال نئاندرتال ها را بازسازی کنند. یکی از نتیجه های جالبی که از این اکتشاف به دست آمد این بود که مشخص شد ساختار ژنتیکی نئاندرتال ها با انسانهای امروزی آنچنان تفاوتهای اساسی دارد، که محققان قانع شده اند انسانهای امروزین و نئاندرتال ها، که در حدود ۶۰۰۰۰۰ (ششصد هزار) سال پیش دست تکامل راهشان از هم جدا کرده است، تا زمانی که نسل نئاندرتال ها به انقراض کشیده شود تبدیل به «گونه» هائی کاملا مجزا و متفاوت گردیده بودند، و نهایتا انسان مدرن بود که در رقابتی نزدیک بر سر منابع طبیعی و غذا نئاندرتال ها را از بازی حیات بیرون انداخت.

.

اما گذشته از هیجان انگیز بودن این داستان به عنوان یک اکتشاف علمی، و آطلاعات مهمی که این یافته ها در مورد چگونگی زندگی «نئاندرتال»ها در اختیار دانشمندان قرار میدهد، یکی از اهمیت های جنبی این داستان هم البته مربوط است به موضوعی که صفحه را با آن شروع کردم، یعنی احتمال باز سازی «واقعی» مدل ژنتیکی نئاندرتال ها در قالب موجوداتی زنده، یا به عبارت دیگر، احتمال اینکه همان بشری که روزی نئاندرتال ها را از صفحه روزگار محو کرد، اکنون به یاری جادوی علم باز نعمت حیات را به انها ببخشد تا برگردند و شانه به شانه ما بر زمین راه بروند.

.

اما به حیات بازگرداندن نئاندرتال ها حتی اگر از لحاظ تکنیکی نیز ممکن شود، هنوز کار ساده ای نخواهد بود، چرا که موانع بسیار زیادی از لحاظ اخلاقی و مذهبی و اجتماعی هنوز بر سر راه دانشمندان خواهد بود. شاید به همین دلیل باشد که محققان اعلام کرده اند اگرچه بافت کامل ژنتیکی نئاندرتال ها تا حد زیادی در دسترس میباشد، هنوز هیچ برنامه قطعی برای «به دنیا آوردن» یک کودک نئاندرتال وجود ندارد، در حالی که از سوی دیگر خبر میدهند که تا به دنیا آمدن یک بچه «ماموت» زمان زیادی نمانده است.

.

ژنوم ماموت، که تقریبا به طور کامل از طریق دسته موی ماموت ده تا بیست هزار ساله ای که در یخ های سیبری پیدا شده اند رمز گشائی شده است، دانشمندان را عملا به دروازه تولید ماموت های زنده رسانده است، تا جائی که دکتر شوستر، محقق دانشگاه پنسیلوانیا که روی این پروژه کار میکند، به نیویورک تایمز میگوید بین ما و تولید یک بچه ماموت تنها ده میلیون دلار فاصله است.

.

بحثهای فراوانی میتوان داشت در اطراف این حکایت، از جنبه های علمی و فلسفی گرفته تا جنبه های اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی. برای من شاید مهمترین اینها این سئوال باشد که با این امکاناتی که تکنولوژی جدید در اختیار ما قرار میدهد، و با توجه به اینکه امکان «بودن» ما در دنیا تا این حد و با این سرعت در حال تغییر است، چطور میتوان پیشبینی کرد که این تغییرات ژرف چه تاثیری بر آنچه که ما معمولا به عنوان «هویت انسانی» میشناسیم خواهد گذاشت؟ انسانی که قادر باشد گونه های زیستی مرده را به حیات برگرداند ، که هیچ، حتی گونه های جدیدی هم خلق کند، انسانی که تا چندی دیگر قادر به خلق نه تنها حیات مصنوعی بلکه هوش مصنوعی نیز خواهد بود، آیا میتوان این انسان را همان انسانی دانست که روزگاری خدائی را و خدایانی را بنده بود؟ بی شک جواب این سئوال منفی است، اما اگر انسان در شرف گذار است مقصدش کجاست، و آیا در آن مقصد جائی هم برای «انسانی» که ما میشناسیم خواهد بود؟ آیا موجودی که جای ما را میگیرد تا آن حد سبعیت ما را در ژنوم بیولوژیک و فرهنگی خودش به ارث برده خواهد بود که «بشر» را همچون نئاندرتال ها و ماموت ها از صفحه روزگار محو کند؟ یا شاید هم از قصه های حذف و جدال و تلاش بازگردانی نئاندرتالها و ماموتها و دندان شمشیری ها توسط ما و پدرانمان درسهای با ارزشی گرفته باشد و حیات خودش را معادل و نیازمند ممات «دیگران» نگرداند؟

.

.

۲۵.۸.۸۷

قربانیان تازه ترسناک ترین فرودگاه دنیا

.

لینک این مطلب در بالاترین

شاید بتوان فرودگاه لوک-لا (Lukla) واقع در ارتفاع بیش از دوهزار و هفتصد و پنجاه متری در دل کوهستانهای هیمالیا در نپال، که باند فرودش کمتر از پانصد و پنجاه متر طول و بیشتر از ۱۲ درصد شیب دارد را ترسناک ترین فرودگاه دنیا لقب داد.

.

همین ماه گذشته با سقوط یک هواپیمای مسافربری متعلق به شرکت Yeti Airlines این فرودگاه ۱۸ نفر دیگر به لیست قربانیان سانحه های هوائی خود اضافه کرد

.

برای دیدن نسخه بزرگ عکس روی آن کلیک کنید:

.