۷.۹.۸۷

مسیح عاشق ستاره های پورنو است

.

لینک این مطلب در بالاترین

یک کلیسای امریکائی، که به نام «کلیسای پورنو» یا XXXChurch شناخته میشود، علاوه بر تی شرت ها و اقسام دیگر تبلیغات، دست به چاپ انجیل عجیبی نیز زده است با تیتری که در عکس مشاهده میکنید: « Jesus Loves Porn Stars - مسیح‌ عاشق ستاره های پورنو است».

.

اگرچه محتوای این کتاب ظاهرا چیزی به جز کتاب «عهد جدید» ( New Testament ) نیست، اما راحت میتوان فهمید که چرا چاپ و انتشار انجیلی با این تصویر و نام بر روی جلد آن برای خیلی ها قدمی غیر منتظره (و غیر قابل قبول) در تبلیغ مسیحیت محسوب شده است، و یا چراست که یکی از مسئولان این کلیسا در مصاحبه ای با خبرگزاری ABC اعتراف میکند که بزرگترین مخالفان این کلیسا خود مسیحیان هستند.

علاوه بر چاپ انجیل فوق و کتابهای کمابیش نوظهور دیگری که به نظر میرسد در صدد نزدیک شدن به افراد معتاد به محصولات پورنوگرافیک از راههای غیر سنتی میباشند، این کلیسا روشهای عجیب دیگری نیز برای اشاعه «کلام خدا» در پیش گرفته است، از جمله تولید فیلم های کوتاه متفاوت برای تبلیغ عقاید مذهبی و ایجاد قید و بندهای اخلاقی در کاربران اینترنت.

یکی از این فیلمها مثلا، کلیپ عجیبی است که با تصاویری از چند بچه گربه و سخنان یک راوی در مورد دوست داشتنی بودن بچه گربه ها آغاز میشود، و سپس با این ادعای عجیب که «هر بار شما استمنا میکنید خدا یک بچه گربه را میکشد» با توسل به القای احساس گناه در بیننده، التجا میکند، «لطفا! اجازه ندهید اینهمه بچه گربه کشته شوند!» [ لینک جایگزین برای دوستانی که دسترسی به یو تیوب ندارند ] .

واعظان این کلیسا خود را به نام Porn Pastor معرفی میکنند، لقبی که صریح ترین ترجمه آن میتواند «ملا پورنو» باشد.

واعظ «ماهون»، یکی از این ملایان پورنو میگوید، «به نظر من کلیسا در امریکا مدتهاست که سرش را در یکجور "برف معنوی" فرو کرده بوده است و کلا موضوع پورن را ندیده گرفته است، و برای همین ما مسیحی ها کلی کار در این زمینه در مقابل داریم». وی اضافه میکند که بسیاری از مسیحیان با آنها دشمنی عمیقی احساس میکنند، و میگوید از پنج سال پیش که این کلیسا کار خود را شروع کرده تا کنون هنوز هم هر روز ایمیل های خشم آگینی از مسیحیان در گوشه و کنار کشور به دستش میرسد.

گفتنی است که چند هفته پیش در همین ماه نوامبر این انجیل عجیب نیز با کاغذ گلاسه و تیتر «انجیل مصور» در سوئد و آمریکا منتشر شده، که به نوبه خود سر و صدای زیادی به پا کرده است.

این انجیل که در تهیه آن آقای «کریگ گروس»، بنیانگذار اصلی «کلیسای پورنو» نیزهمکاری داشته است، از بیش از دویست عکس از چهره های مشهور عالم سینما ، مطبوعات، ورزش و حتی سیاست برای به تصویر کشیدن کاراکتر های کتاب انجیل استفاده کرده است، و صفحات زیادی را نیز به تبلیغات شرکتهای مختلف از قبیل «کوکا کولا»، «شانل»، «پرادا»، «ورساچی» و غیره اختصاص داده است. در میان چهره های معروفی که از عکسهایشان در این انجیل استفاده شده میتوان از «انجلینا جولی»، «محمد علی کلی»، «ال گور»، «بونو»، «پرنسس دایانا»، «مارتین لوتر کینگ»، «نلسون ماندلا»، «مادر ترزا»، «جان لنون»، «گاندی»، «بیل گیتس»، و غیره نام برد.

.

.

۶.۹.۸۷

بالاترین:‌ فرهنگ تنبیه، فرهنگ تشویق

.

خوب، طبق معمول سنواتی بحثی بود در بالاترین راجع به منفی دادن و مثبت دادن به لینکهای مردم، و اسم ما هم به میان کشیده شد، از بس که خودمان را بیخود و بی جهت نخود هر آبگوشتی کرده ایم و موی دماغ دوستانی شده ایم که قصد «پاکسازی» جامعه بالاترین از لینکهای «ناباب»، «بدجور»، «غیر قانونی»، «مخرب»، «مضر»، «غلط املائی»، «غلط انشائی»، «غیر اخلاقی» و غیره شده اند. صحبت هم طبیعتا از این است که چرا و چطور است آخر که این بشر (که همان بنده باشم) بیخود و بی جهت میآید و مقابل این کارهای خوب و خدمات انسانی داوطلبانه ما (که دوستان منفی ده باشند) میایستد هر از چند گاهی و سر و صدا به پا میکند که نه، منفی ندهید و حذف نکنید و از این حرفها.

یک چند بار هم حتی این سئوال ازم پرسیده شده مستقیما، که یعنی تو آنارشیست هستی و مخالف با قانون؟ و من هم هی توضیح داده ام که نه بابا، من بیخود بکنم مخالف با قانون باشم، من فلان هستم و من بهمان هستم.... ولی تاحالا که کارمون نشده و انگار همون «آنارشیسم» چسبنده ترین بر چسبی بوده که دوستان توانسته اند برای رفتارهای عجیب و غریب یک موجودی مثل من پیدا کنند. این شد که گفتم بیایم در یک چند سطری خودم را از یک زاویه دیگری نشان بدهم تا شاید فرجی شد و فرقی کرد. شاید هم نه البته. به هر حال لاحول و لا قوة الا بالله ...

.

اما اصل حرف من خیلی ساده است به خدا! ببین، اینجور حساب کنید که مثبت دادن مثل لبخند زدنه، هرچه بیشتر به زندگی و دور و بری هایت لبخند بزنی، هم مردم رو شاد میکنی، هم به حجم کلی "کارمای مثبت" موجود در دنیا اضافه میکنی که خیلی مثل گردو کاشتنه (به خودت هم نرسه نتیجه اش بالاخره به یکی دیگه میرسه)، و هم به هر حال از قدیم هم گفتن بخند تا دنیا بهت بخنده . . . هر چه بیشتر لبخند بزنی زندگی بیشتر بهت لبخند میزنه و زندگی خودت شاد تر و سالم تر و کم «استرس» تر میشه.

.

اصلا من معتقدم تفاوت زیادی هست بین فلسفه تصحیح و نهی از منکر و پشت دستی زدن با فلسفه ترغیب و کمک و راهنمائی و تشویق. اون اولی پر خرجه، پر دردسره، پر تنشه و اغلب رد پائی هم از خشونت درش هست، و در دراز مدت هم کمتر نتیجه میده تا دومی، که هم کم خرج تره، هم کم دردسر تره، و هم کم استرس تر، احتیاجی هم به خشونت نداره، و در عین حال معمولا اثر دهیش هم خیلی بیشتره و پایا تر.

اینه که من اون دومی رو ترجیح‌ میدم!

.

اگه حرف من را هم قبول ندارید، حرف قدما را قبول دارید که؟ گفته اند «تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمیباشد».

.

۴.۹.۸۷

اودیپ، سهراب، و دموکراسی ایرانی

.

.

لینک این مطلب در بالاترین

یکی از دوستانم که مشغول یاد گرفتن فارسی است، امروز ازم راجع به داستان رستم و سهراب میپرسید. هفته گذشته برای شرکت در کنفرانسی به پاریس رفته بود و اونجا یک ایرانی را دیده بود و باهاش کمی به فارسی گپ زده بود. دوست ایرانیمون براش از قصه رستم و سهراب گفته بود، و اینکه چطور در این اسطوره مهم ایرانی، بر عکس اسطوره مشابه یونانی اش که در آن اودیپ پدر خودش، شاه شهر تب را میکشد، اینجا پدر سهراب است که او را میکشد.

دوستم ازم میپرسید که آیا این موضوع در میان ایرانی ها زیاد مورد توجه است یا نه؟ گفتم تا انجائی که من خبر دارم این موضوعی است که چند دهه گذشته مورد توجه بعضی از روشنفکران قرار گرفته است، اما به طور کلی اگرچه قصه رستم و سهراب داستان معروفی است، اینطور نیست که مثل داستان اودیپ که همه کس در غرب از طریق تعبیر فرویدیش میشناسندش اینجا هم توده مردم به آن به عنوان یک موضوع روشنفکری یا روانشناسانه یا حتی جامعه شناسانه نگاه کنند.

ازم پرسید نظر خودم چیه راجع به این تفاوت بین دو اسطوره ایرانی و یونانی. به نظرم سئوال جالب و مربوطی بود، گفتم سئوالش و جوابم را با شما هم در میان بذارم، به امید اینکه مرا از اندرز و اندیشه تان بی نصیب نگذارید.

بهش گفتم فکر میکنم این تفاوت، تفاوت بین طالع اودیپ و بخت سهراب، اشاره مستقیمی داشته باشه به تفاوتهای اجتماعی و سیاسی دو جامعه ایرانی و یونانی، بالاخص در زمینه چگونگی و ساختار توزیع قدرت در این جوامع . در تاریخ یونان، نوشته شدن داستان اودیپ به قلم سوفوکل همزمان هست با یک تغییر عمیق در بافت جامعه یونانی که عبارت باشد از گذار از جامعه «فرد محور» یا «پهلوان/شاه محور»، یا «الیگارشی»، یا به همان عبارت ملموس خودمان، مدل «دیکتاتوری» یک عده محدود، به جامعه «جمع محور»، یا «دموکراتیک»، که درست در همان دوران در حال شکل گیری بود در یونان. همزمان شدن این دو حکایت با هم البته بی معنی نیست، اگر مثلا اینطور حسابش را بکنیم که وقتی پسر پدرش را میکشد، این یعنی قدرت از دست «سنت» یا همان «پدر» بیرون آمده، و به چنگ «نو آوری» یا همان «بچه ها» یا یک عده ای که قاعدتا قدرت در دستشان نبوده است تا کنون .

به عبارت دیگر، کشته شدن لایوس، پادشاه تب، به دست پسرش اودیپ را میتوان نمادی دانست از گرفته شدن قدرت از پدر که نماینده سنت باشد، و پخش شدن آن در دست فرزندان که از یک طرف نماینده نواندیشی و نو گرائی و از طرف دیگر نماد توده مردم بی قدرت باشند.

حالا مقایسه این البته مشکل نیست با مدل ایرانی همین اسطوره ، که در آن این پدر است که فرزند را به زور و به خدعه و با همکاری و تزویر مردان شاه میکشد، تا قدرت هرگز دستان پادشاه را ترک نکند و پیکر جوان نو اندیشی در مقابل چشمان پیر سنت به خون در غلتد، هرچند خود ان «پدر» دلش به درد بیاید از این «ظلم ناچار». این سناریوئی است که بارها و بارها در دایره بی انتهای تاریخ فرد محور و سنت مدار ایران خودش را تکرار کرده است، تا جائی که پادشاهان و دین ها و سلسله ها و سیستم ها آمده اند و رفته اند اما تم نمایش همان مانده که بود. انقلاب مشروطه که هیچ، حتی انقلاب عظیم مردمی اخیر نیز که در ظاهر کار همه سیستم اجتماعی و سیاسی ایران را قرار بود زیر و رو کند، تنها هنرش این شد که یک پادشاه را بردارد و پادشاه دیگری را به جایش بگذارد، پادشاهی که تا از راه رسید با عجله هرچه تمام تر آستین بالا زد تا به وظیفه دیرینه پادشاهان این بوم و بر، یعنی کشتن فرزندان خودش همت گمارد.

اما با این همه یک موضوع مهم دیگر وجود دارد که نباید از نظر دور داشت، و آن این حقیقت است که داستان رستم و سهراب و مفاهیم نمادین آن، بخصوص آن دسته از مفاهیم سیاسی و اجتماعی که در این افسانه به نماد آمده، چند دهه ای است که مورد دقت و تفسیر متفکران ایرانی قرار گرفته است. روشنتر بگویم، در بالا نوشتم که وقتی در سده های چهارم و پنجم قبل از میلاد داستان قدیمی اودیپ و پدرش موضوع اندیشه و مداقه نزدیک متفکرانی مثل سوفوکل قرار گرفت این پدیده همزمانی با معنائی داشت با تغییرات اجتماعی و سیاسی عمیق در ساختار جامعه آنروز یونان، که عبارت باشد از پدید آمدن اندیشه سیاسی و نظام اجتماعی جدیدی به نام دموکراسی. به سخن دیگر منظور من اینست که شاید بتوان به صحنه تفکر خودآگاهانه رسیدن، و به نقد و چالش کشیده شدن فلسفه نهفته در داستان رستم و سهراب توسط متفکران ایرانی دهه های اخیر را نیز در همزمانی با معنای دیگری دید با تغییراتی که در بافت اجتماعی و اندیشه سیاسی جامعه ایران در حال اتفاق افتادن میباشند. شاید، به عبارت دیگر، جامعه ما نیز در معرض گذاری است از جامعه فرد محور به یک سیستم گروه محور، یا به عبارت دیگر، از حکومتی که نماینده خواست و امر یک فرد به نام «پادشاه» (که سایهٔ خود خدا بود) یا «ولی امر» (که نمایندهٔ نمایندهٔ خداست) به دولتی که نماینده خواست و افکار گروهی از مردم به نام ملت ایران میباشد.

شاید.

.

.

یک کلیپ کوتاه از صحنه قتل «لایوس» توسط پسرش «اودیپ»، از فیلم ایتالیائی «شاه اودیپ» به کارگردانی «پیر پائولو پازولینی»:

.

.

.

یک کلیپ کوتاه از صحنه قتل «سهراب» توسط پدرش «رستم»، از فیلم روسی «رستم و سهراب» به کارگردانی «بوریس کیمیاگروف»:

.

.

.

.

۲.۹.۸۷

حظ خانه و لذت خانه: دو بخش از سرای شاه سلطان حسین صفوی

.

.

لینک این مطلب در بالاترین

«رستم التواریخ»، کتابی است به قلم محمد هاشم، فرزند امیر حسن، متخلص به «آصف» و ملقب به «رستم الحکما» ، که بعد ها از سوی فتحعلیشاه همچنین ملقب به «صمصام الدوله» گردید. «رستم التواریخ» مجموعه ای است از داستانهاو حکایات تاریخی و شرح اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، که از دوران شاه سلطان حسین صفوی شروع و تا اواسط پادشاهی فتحعلیشاه قاجار را در بر میگیرد.

نثر این کتاب آنچنان صریح بی پرده به شرح‌ جزئیات مختلف زندگی در زمان خود میپردازد که وقتی نسخه ای از آن در سالهای پس از انقلاب اسلامی منتشر شد ناشر مجبور بود تا قسمتهای بسیاری از کتاب را حذف کند، تا حدی که نسخه پس از جمهوری اسلامی (که متاسفانه تنها نسخهٔ قابل دسترس عموم نیز میباشد) عملا به شیری بی یال و دم و اشکم تبدیل شده است. دو قطعه ای که در زیر برایتان انتخاب کرده ام، از صفحات ۷۵-۷۶ چاپ قبل از انقلاب این کتاب گرفته شده است، که در سال ۱۳۴۸ توسط شرکت سهامی کتابهای جیبی / موسسه انتشارات امیر کبیر، و با تنظیم محمد مشیری منتشر گردیده است.

.

.

حظ خانه

.

در آن سرای بهشت مانند حجره دلگشائی ساختند و مکانی عمیق در آن بنا نمودند از دوطرف سراشیب که دهنهٔ بالای آن هفت زرع و دهنهٔ زیر یک زرع و از بالا تا زیر سنگ مرمر نصب نموده بودند.

.

آن حجره را با زینت بسیار ساخته و پرداخته و آراسته و پیراسته بودند که گاهگاهی آن یگانهٔ روزگار برهنه میشد و یک زوجهٔ ماه سیمای سیم اندام، خود را برهنه مینمود از بالای آن مکان عمیق روبروی هم می نشستند و پاهای خود را فراخ می نهادند و از روی خواهش همدیگر را بدقت تماشا می نمودند و می لغزیدند، از بالا تا زیر چون بهم میرسیدند الف راست به خانهٔ کاف فرومیرفت، پس آن دو طالب و مطلوب دست بر گردن همدیگر مینمودند و بعد از دست بازی و بوس و کنار بسیار، آن بهشتی سرشت مجامعتی روحبخشا با زوجهٔ حور سیمای خود مینمود که واه واه چه گویم از لذت آن (اللهم ارزقنا و جمیع المؤمنین) آنرا حظ خانه می نامیدند.

.

.

لذت خانه

.

حجرهٔ مدوّرهٔ وسیعه در آن سرای پر نشو و نما با زینت بسیار ساختند که گاهگاهی آن سرور سلاطین عهد خود با چهل پنجاه نفر از زنان ماه طلعت، حور اطوار، پری رفتار، چشم جادوی، هلال ابروی، مشگین گیسوی، مهر صباحت، طناز پر ناز غمزه گر عشوه پرداز خود در آن حجرهٔ پر زینت و ائینه جناب خود در میانه مجرد از لباس و لعبتان شوخ و شنگ مذکوره بدورش برهنه می نشستند و هر یک یک ناز بالش پر پر قوی اطلس و حریر و دیبا و پرنیان و زربفت مینهادند به زیر کمر خود، و پاهای خود را به زیر کمر و زانو میکشیدند و به پشت میخوابیدند و عشوه ها و غمزه ها و نازها و غنجها می نمودند و کرشمه ها می سنجیدند و شوخی ها با هم می نمودند و لطیفه ها به هم میگفتند و میشنیدند.

.

آن خلاصهٔ ملوک نیکوسلوک از هر طرف آن ماهوشان سیم اندام را تماشا مینمود و از هریک که خوشترش میامد بدست مبارک خود دستش را میگرفت و به مردی و مردانگی او را در میان میخوابانید و پاهای نازک حنای نگار بستهٔ او را بر دوش مبارک می انداخت و عمود لحمی سخت مانند فولاد خود را بر سپر مدوّر طولانی سیمین نازک آن نازنین فرو میکوفت و مجامعتی خسروانه می نمود که لاحول ولا قوة الا بالله، و آن حجره را لذت خانه میخواندند.

.

.

.

۳۰.۸.۸۷

حکایت انوشیروان و آن پیر که گوز میکاشت

.

.

لینک این مطلب در بالاترین

گويند روزي نوشروان عادل برنشسته بود و با خاصّگيان به شکار مي‌رفت و بر کنار ديهي گذر کرد. پيري را ديد نود ساله که گوز در زمين مي‌نشاند. نوشروان را عجب آمد؛ زيرا که بيست سال گوز کشته بر مي‌دهد.

گفت: «اي پير گوز مي‌کاري؟» گفت: «آري».

خدايگان گفت: «چندان بخواهي زيست که برش بخوري؟»

پير گفت: «کشتند و خورديم و کاريم و خورند.»

نوشروان را خوش آمد. گفت: «زه.»

در وقت خزينه‌دار را گفت تا هزار درم به پير داد. پير گفت: «اي خداوند هيچ کس زودتر از بنده گوز نخورد.»

گفت: «چگونه؟»

پير گفت: «اگر من گوز نکشتمي و خدايگان اين جا گذر نکردي، آن چه به بنده رسيد، نرسيدي و بنده آن جواب ندادي، من اين هزار درم از کجا يافتمي؟»

نوشروان گفت: «زها زه»

خزانه‌دار در وقت، دو هزار درم ديگر بدو داد؛ بهر آنک دوباره زه به زبان نوشروان رفت

.

[ برگرفته از «سیاست نامه»، نوشته «ابوعلي حسن بن علي طوسي» مشهور به «خواجه نظام الملک» ]

.

* «گوز» یا معرب آشنا تر ان، «جوز» همان «گردو» است

.

.

ترجمه به فارسی امروزی:

.

میگویند روزی انوشیروان عادل بر اسب نشسته بود و با نزدیکان خود به شکار میرفت، و از نزدیک دهی رد شد.

پیرمرد نود ساله ای را دید که داشت در زمین گردو میکاشت

انوشیروان تعجب کرد، چون [درخت] گردو بیست سال طول میکشد تا میوه بدهد

گفت «ای پیرمرد، گردو میکاری؟»

پیرمرد پاسخ داد «بله»

پادشاه گفت «آیا به اندازه کافی زنده خواهی ماند که از میوه درختی که میکاری بخوری؟»

پیرمرد پاسخ داد «دیگران [یعنی گذشتگان ما] [درختهای گردو] کاشتند و ما [گردوی ان را] خوردیم، حالا ما [درخت گردو] میکاریم تا دیگران [یعنی آیندگان ما] [میوه آن را] بخورند»

انوشیروان [از پاسخ پیرمرد] خوشش آمد و گفت «زه [آفرین]» و فورا به خزانه دارش گفت تا هزار درهم به پیرمرد بدهد.

پیرمرد گفت «هیچکسی به سرعت من [از درختش] گردو نخورده است!»

انوشیروان پرسید «منظورت چیست؟»

پیرمرد پاسخ داد «اگر من این گردو را نکاشته بودم و پادشاه از اینجا رد نشده بود و آن سئوال را نکرده بود و من آن جواب را نداده بودم، آن هزار درهم به من نمیرسید!»

انوشیروان گفت «زها زه!» [صد آفرین!]. و خزانه دارش فورا دو هزار درهم دیگر به پیرمرد داد، چون که کلمه «زه» دوبار بر زبان انوشیروان جاری شده بود.

.

.