۲۱.۱۰.۸۷

◂ سربازان اسرائیل از یکسال و نیم پیش در شهرکی که مطابق غزه ساخته شده اموزش دیده اند!

.

خبرگزاری استرالیائی ABC به نقل از آژانس خبری «فرانس پرس» مینویسد یک مقام مسئول ارتش اسرائیل در مصاحبه ای گفت که سربازان اسرائیلی از یکسال و نیم (۱۸ ماه) پیش برای حمله به غزه تمرین نظامی میکرده اند.

وی همچنین اضافه کرد که ارتش اسرائیل در بیابانهای « نِگِب - Negev» در جنوب اسرائیل یک شهرک نظامی ساخته است که دقیقا برطبق نقشهٔ قسمت اصلی غزه بنا شده است، و تصریح‌ کرد، «سربازان ما با تمام کوچه پس کوچه هائی که هدفهایشان واقع شده اند آشنا هستند».

اما سئوال مهمی که با خواندن این خبر (که صحت آن توسط رسانه های دیگر هم تائید شده است، چند لینک خبری را در زیر ببینید) برای من مطرح‌ میشود این است که اگر سربازها از یکسال و نیم پیش مشغول آموزش دیدن بوده اند، پس تکلیف این حکایت که این حمله به دلیل راکت های اخیر حماس بوده چه میشود ؟

.

.

.

.

گزارشهای خبرگزاری های مختلف در مورد این خبر:

The Australian

The Independent Weekly

Middle East Online

The Age

Radio New Zealand

World News Network

.

.

.

.

۱۹.۱۰.۸۷

◂ سگ بزرگ: پیشرفته ترین ربات از «بوستون داینامیکس» و وزارت دفاع امریکا

.

«BigDog - سگ بزرگ» پیشرفته ترین روبات چهار پا در دنیا است که توسط شرکت «بوستون داینامیکس» و به سفارش وزارت دفاع امریکا ساخته شده است.

این روبات چهارپا قادر به راه رفتن، دویدن، و صعود از محیطهای صعب العبور و حمل بارهای سنگین به وزن ۱۵۰ کیلوگرم میباشد. «سگ بزرگ» قدرت محرکه خود را توسط یک موتور بنزینی تولید میکند، و بر پاهائی استوار است که از پاهای حیوانات الهام گرفته شده اند و در عین حال به نحوی طراحی شده اند که انرژی بازتابیده از برخورد پا با سطوح سخت در هر قدم را بازیافت و به مصرف قدم بعدی میرسانند.

«BigDog» با طول یک متر، ارتفاعی در حدود هفتاد سانتیمتر و وزن ۷۵ کیلو گرم، شباهت زیادی به یک سگ بزرگ یا یک قاطر کوچک دارد.

فیلم کوتاهی که در زیر از عملکرد حیرت انگیز «سگ بزرگ» میبینید توسط شرکت «بوستون داینامیکس» تهیه شده است.

.

.

.

در صورت علاقه، ویدئوی فوق را میتوانید از طریق این لینک دانلود کنید .

.

.

.

.

۱۸.۱۰.۸۷

◂ از آشویتس تا غزه: میراث درد

.

دقیقا ۶۵ سال پیش در چنین روزهائی بود که سربازان اس اس در پی شکست رویاهای بلند پروازانه دولت آلمان نازی شروع به تخلیه کمپ آشویتس کردند. اما اگرچه شصت و پنج سال از پایان حقوقی کابوسی به نام فاشیسم میگذرد، تمدن غرب، و بخصوص بازماندگان یهودی آن حکایت هنوز با کابوس حقیقی که فاشیسم برجا گذاشت دست و پنجه نرم میکنند، و نتایج تلخ و دردناک آن را هر روز میتوان در جنبه های مختلف زندگی قوم یهود مشاهده کرد. درست همین ده ماه پیش در چنین روزهائی بود مثلا، که مطبوعات جهانی نقل قولی از معاون وزارت دفاع اسرائیل آقای «ماتان ویلنای - Matan Vilnay» را تیتر کردند که تهدید کرده بود اسرائیل «هلوکاست را به غزه خواهد آورد

قصدم اضافه کردن چند سطر دیگر به تراژدی غم انگیزی نیست که اینروزها در غزه مثل زخم کهنه ای برای بار هزارم سرباز کرده است. یا بهتر بگویم، قصدم نه طرفداری از عرب های فلسطینی است که زیر آتش خشم و کینه ماشینهای مخوف و در مقابل چشمان باز و بسته جهانیان دارند در نزاری خودشان له میشوند و جان میدهند، و نه طرفداری از یهودیان اسرائیلی که کماکان احساس میکنند اگر فقط بتوانند همین یک گوشه و یک گروه باقیمانده در غزه را نابود کنند آنوقت شاید بشود دمی به آسایش زندگی کنند و کابوس و دلهره نابودی که بیشتر از شصت سال است امکان آسودن از جانشان ربوده است را یکبار و برای همیشه درمان کنند.

قصدم اینست که اگر بشود اشاره ای کنم به زاویه دیگری از این غمنامهٔ دلگیر، که عبارت باشد از موروثی بودن ظلم، تحقیر و تروما.

در تراژدی یونانی یک اندیشه ای هست که شاید در فرهنگ سنتی خودمان هم چندان مفهوم غریبه ای نباشد،یعنی پدیده ای که اصطلاحا به اسم «میازما - Miasma - miðasma» میشناسندش. میازما، که شاید نزدیکترین ترجمه فارسی برای آن کلمهٔ «آلودگی» باشد، رجوع به پلیدی و یا مرضی دارد که میتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. در روانشناسی مدرن نیز موضوع مشابهی وجود دارد، که عبارت باشد از توارث بیماری های روانی ناشی از «تروما» یا «ضربه روحی مخرب»، از یک نسل به نسل دیگر، که اصطلاحا به عنوان Intergenerational transmission of trauma شناخته میشود. توجه نزدیک به این پدیده که بخصوص در مورد بازماندگان جنایات هیتلری بسیار مورد مطالعه قرار گرفته است شاید در فهمیدن دلایل و دینامیسم جنایتهائی که در غزه در حال وقوع هستند بسیار سودمند باشد.

احتیاجی به بحث و یا اثبات نیست که دولتی که به نام دولت یهودی و با ایدئولوژی مذهبی-ملی به نام صهیونیسم در اسرائیل بر سر کار است، و حتی خود کشوری به نام اسرائیل، اگرچه در عمل چند دهه قبل از به قدرت رسیدن هیتلر و جنگ دوم جهانی شکل گرفته بود، اما هویت خود را عملا و علنا با رجوع مکرر به جنایات نازی ها شکل داده است و قسمت عمده مشروعیت خود در صحنه بین المللی را نیز با استناد به همان داستان بنا کرده است. رجوع به جنایات هیتلری و تاثیرات و مفهوم تاریخی، اجتماعی و سیاسی آن اتفاق یکی از عمده ترین روایاتی است که سیاست های خارجی و کارکرد های مختلف دولت اسرائیل از طریق آن توجیه و توضیح داده میشوند. به عبارت دیگر جنایات حکومت نازی در ذهن جمعی یهودیان اسرائیل بیشک کاملا جاری و فعال، و عمیقا زنده و اثر گذار است.

یکی از چیزهائی که «زنده و فعال» بودن آن اتفاق تاریخی که بیش از شصت و پنج سال پیش در عمل به پایان رسیده است اشاره دارد همین واقعیتی است که گفتم مورد مطالعه فراوان قرار گرفته است: که ترومای حاصل از آن جنایات به حدی عمیق و مخرب بوده است که توان هضم و متابولیزه کردن آن از امکانات روحی نسلی که قربانی هلوکاست شده بود بسیار فراتر بوده است و بنا بر این مسائل روانی حاصل از آن جریان تبدیل به یک «میازما» ی جمعی شده است که از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته.

اما قبل از اینکه نتیجه گیری از این بحث ممکن شود لازم است یک پدیده روانی دیگر را نیز اینجا مورد توجه قرار بدهیم، یعنی پدیده ای که به نام identification with the aggressor یا خود همسان انگاری با متجاوز شناخته شده است. خلاصه بگویم، همانطور که از اسم این پدیده مشخص است، این وضعیتی است که در آن فرد قربانی نهایتا رفتار خود را با متجاوزان خود همسان میکند. مثلا در زندانها یا در سرزمینهای تحت تجاوز استعمار گران این پدیده بسیار قابل مشاهده بوده است، جائی که حتی ممکن است یکی از زندانیان خود به نمایندگی از زندانبانان عهده دار مراقبت یا حتی شکنجه دیگر زندانیان گردد (این پدیده بخصوص در کمپ های نازی بسیار رایج بود، و بسیار راجع به ان نوشته اند. مثلا این مقاله را ببینید)، یا افراد بومی که حتی با خشونتی بیشتر از استعمارگران اروپائی خودشان هموطنان خود را تحت فشار میگذاشتند. یکی از انواع این پدیده در محیطهای خانوادگی نیز اغلب قابل مشاهده است، جائی که در آن کودکی که قربانی آزار جسمی یا جنسی بوده است خود بزرگ میشود تا فرزندان خود یا کودکان دیگری را قربانی همان نوع آزار بگرداند.

شاید با این مقدمات اصل حرفم بسیار سرراست و ساده به نظر برسد، که در حقیقت بایستی سر نخ جنایت های عجیبی که در غزه توسط سربازان اسرائیلی در حال انجام میباشد را در آلمان نازی جستجو کرد. این درخت زشت جهنمی که امروز شاخ و برگ سیاه خونبار خودش را بر سر غزه افکنده است، دانه اش در حقیقت بیش از شصت سال پیش توسط جامعه اتوپیاگرا و مدرنیست اروپا و تحت رهبری آلمان در اعماق روح جمعی یهودیان اروپائی کاشته شده است. و تنها آینده نشان خواهد داد که آیا فرزندانی که از مردم بینوائی که همچون موشهای آزمایشگاهی در قفس آهنینی به نام غزه اسیر آلات و آزمایشات جهنمی اسرائیلیان گشته اند برجای خواهد ماند نیز همچون زادگان قربانیان هلوکاست خود تبدیل به فاشیست ها و جنایتکاران جدیدی خواهند شد، یا این توان جمعی را خواهند داشت که نهایتا این پلشتی را به نیروی اندیشه و عشق از خون خود بپالایند، همانطور که شصت سال است جهان در انتظار است تا یهودیان چنین کنند.

.

.

.

.

۱۶.۱۰.۸۷

◂ «حذف کاربران» و مدیریت بحران در سایت «بالاترین»: اهمیت اطلاع رسانی

.

لینک این مطلب در بالاترین.

به نظرمیرسد در این مرحله از تکامل اجتماعی سایت «بالاترین» مهم است که مدیران محترم سایت این مسئولیت مهم را عمیقا متوجه باشند که هر بار حساب کاربری را میبندند، بخصوص اگر وی از کاربران شناخته شده باشد، بایستی به جامعه کاربران در مورد ان تصمیم و چرائی آن اطلاع رسانی شفاف به عمل آید.

حتی اگر مدیران محترم احساس میکنند که به دلایل مختلفی تمام جزئیات را نمیخواهند یا نمیتوانند برای عموم شرح‌ دهند، باز جامعه کاربری بالاترین به حدی از شکل گرفتگی رسیده است که حداقلی از آداب و مدیریت اجتماعی برای اداره آن لازم به نظر میرسد. باید در خاطر داشت که بالاترین مثل یک قایق یا کشتی است که ما مسافران آن سرنوشت خودمان را نه تنها با تصمیمات ناخدایان و سلامتی فیزیکی کشتی، بلکه همچنین با سرنوشت مسافران دیگر نیز مرتبط احساس میکنیم. بنا بر این وجود یک احساس اطمینان و امنیت نسبت به سلامت «سیستم کارکرد» و مدیریتی که در حال اداره این کشتی است بسیار مهم است، بخصوص از جهت تاثیرات دراز مدت آن بر رفتارهای اجتماعی کاربران -در قبال یکدیگر، و نیز در قبال مدیریت سایت.

.

با تشکر فراوان از مدیریت تحسین بر انگیز، کوشا، و خلاق سایت برتر بالاترین.

.

.

.

۱۴.۱۰.۸۷

◂ امتحانی برای جمهوری اسلامی

.

.

پدیده ای به نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» را از دیدگاههای مختلفی دیده اند و تحلیل کرده اند، اما دوست دارم به جنبه ای از این داستان اشاره کنم که کمتر مورد توجه قرار گرفته است، یعنی بعد انسانی داستان.

درک تاریخی دشمنی بین جمهوری اسلامی و سازمانها و گروههائی مثل مجاهدین خلق البته پیچیده نیست، بخصوص با توجه از یکطرف به سیاست و مشی «صد در صدی» و یا صد در صد حذفی که پس از پیروزی جمهوری اسلامی بر ایران حاکم گردید، و از طرف دیگر به سنت خشونت ورزی و مبارزه مسلحانه ای که به دلایل مختلف بر فعالیتهای سیاسی دهه های قبل از انقلاب سایه افکن شده بود. تحلیل جامع و قابل قبولی هم از دلایل باب شدن مبارزه مسلحانه در اواخر رژیم شاه، و هم از این واقعیت که اندیشه و مشی سیاسی بانیان جمهوری اسلامی از آغاز بر منطق «سیاه و سفید» پایه داشت بحثهای بسیار مهم و لازمی هستند که امیدوارم در آینده نه چندان دوری مورد توجه محققین و دلسوزان قرار گیرد.

تا آنجائی که در حوصله کم این متن کوتاه میگنجد، لااقل دو دلیل ساده را میتوان در نظر گرفت: دلیل اول چشمه ظاهرا بی پایانی از خشم شخصی (تاریخ خونباری از خشونت، زندان و قتل افراد مخالف، بخصوص فرزند خود آیت الله خمینی، توسط رژیم پادشاهی) و خشم گروهی (ناشی از پدیده هائی مثل فقر، به حاشیه راندگی و تحقیر اجتماعی روزافزون مذهبیون و بخصوص روحانیون در طی چند دهه قبل از انقلاب) که موتور عاطفی پرقدرتی در پایه گذاران جمهوری اسلامی گردید، و دلیل دوم طبیعت «اتوپیائی» ایدئولوژی بانیان جمهوری اسلامی، که از آغاز سرشت ایدئولوژیک جمهوری را بر پایه دو اصل «امکان» و «لزوم» رسیدن به یک مدینهٔ فاضله (اسلامی) رقم زد و چنان که رسم ایدئولوژی های اتوپیائی است، سیستم را خود به خود به دیدگاه «سیاه یا سفید» و اجرای سیاست «با ما یا برما» سوق داد.

از تمام جزئیات که بگذریم اما، سئوال اصلی که در حال حاضر میتوان در مورد جمهوری اسلامی پرسید اینست که آیا سی سال در دست داشتن عملی قدرت و تجربه کشور داری و ارتباط با جامعه بین المللی، و امکان رشد عقلانی و روانی ناشی از آن تجارب توانسته است مسئولان این نظام را به درجه ای از بلوغ سیاسی و اجتماعی برساند که بر ناکارآمدی منطق «سیاه و سفید» واقف گردیده باشند؟

یا صریحتر بپرسیم، آیا نظام جمهوری اسلامی به درجه ای از بلوغ ذهنی رسیده است که ➀ قادر باشد از محدودیتهای دیدگاه «بامن یا برمن» گذر کند و بفهمد که اگر دامن مهر خود را گسترده تر کند بسیاری از مخالفانش را هم میتواند در آغوش بگیرد و به آن ترتیب گستره قدرت و ثبات خودش را عملا تقویت کند، و ➁ متوجه باشد که همچون هر فرد بالغی زمان امتحان بلوغ او هم از راه رسیده است، به اینصورت که «مسئولیتش» در قبال فرزندان جامعه ای که در دست دارد باید بر احساسات خشم، غضب و «کینه» اش غلبه کند و رفتارهایش را بر پایه آن مسئولیت جهت بدهد؟

کمتر کسی است که اسم سازمان مجاهدین خلق را شنیده باشد و نداند که این گروه شدیدا و عمیقا به خطا رفته اند، نه تنها از لحاظ تعداد بی شمار تصمیمات استراتژیک که در دوران پس از انقلاب گروه توسط سرانش گرفته شد، بلکه از لحاظاتی بسیار عمیقتر از آن، در حدی که مدیریت ایدئولوژیک گروه آنچنان به انحراف رفته است که بسیار با مسمی تر میبود اگر به جای عراق در ترکستان کمپ زده بودند.

فرقهٔ مذهبی-سیاسی-نظامی مجاهدین خلق به مرور زمان با فاصله گرفتن زیاد از چیزی به نام «واقعیت» تبدیل به یک cult تمام عیار نیمه مذهبی شده است که تحت کنترل هیپنوتیک خدایگانانش بر اذهان تعداد بسیاری از فرزندان بی چاره ایران زنجیر زده و آنان را همچون بی گناهانی در سیاهچالهای روانی خود محبوس کرده است. اما سئوال اینست که اکنون که کشتی مجاهدین به لحظات غرق شدن خود رسیده است، آیا جمهوری اسلامی تصمیم دارد تا اجازه دهد بردگانی که در سیاهچاله های آن کشتی بزرگ شده اند و کارشان پارو کشی بوده است به همراه سربازان، جاشویان و ناخدایان این سفینهٔ شکسته به قعر فرو روند، یا آیا جمهوری اسلامی قادر است تا مسئولیت بزرگ تاریخی خود را در چنین لحظه ای درک کند و آن فریب خوردگان را همچون والدی مهربان در دامن بخشش خود بگیرد؟

به عبارت دیگر، سئوال اساسی اینجاست که آیا جمهوری اسلامی از انعطاف روانی و فکری کافی برخوردار میباشد که همچون والدینی عمل کند که فرزند به خطا رفته شان را هرچقدر هم که بد کرده باشد روزی که دریابد اشتباه کرده بوده و فریب خورده بوده است و به در خانه شان بازگردد با آغوش باز محبت پذیرا میشوند، یا جمهوری اسلامی از آن دسته والدینی است که آنقدر در کودکی خود خواری و خشونت چشیده اند که توان محبت و گذشت به معنی واقعی آن را برای همیشه از دست داده اند و هیچکس، حتی فرزندان خودش را هم قادر به بخشودن نیست؟

تنها آینده میتواند پاسخ روشنی به این سئوال بدهد.

.

.

.